آغاز سال 2013 میلادی مبارک

سلام به همه شما دوستان خوب سال نو میلادی همتون مبارک برای همه آرزوی سال خوبی داریم .

از همه شما خوانندگان مهربون که در طول غیبت ما باز هم جویای حال ما بودید ممنونیم ، خوب به هر حال حس خوبیه که آدم احساس می کنه همیشه کسانی هستند که اگر نباشی فراموشت نمی کنن از همتون ممنونم که اومدید سر زدید و با پیامهاتون به ما اطلاع دادید که هنوز اینجا رو می خونید لبخند . اما هدف من از ننوشتن محک تعداد خوانندگان نبود

بلکه ما

شما رو فراموش نکردیم ، یادمون هم نرفته روزهایی که ایران بودیم و خوندن وبلاگ های بچه های مهاجر چقدر ما رو در تحمل پستیها و بلندیها ی این راه کمک کرد یادمه چقدر ناراحت میشدیم موقعی که یک وبلاگ خوب بسته می شد ، اون موقع نمی تونستم علتش رو درک کنم خوب شاید اونها هم اون موقع به جایی میرسیدند که الان ما رسیدیم ، عزیزان شاید بخشی از این مربوط میشه به مشغله زیاد آدم اینجا ، اما خوب هستند کسانی که باز هم می نویسند برای همین می گم بخشی از اون ، یکی دیگش اینه که بعد از مدتی دیگه اینجا مهاجر نیستی ، بلکه زندگی رو روال عادی خودش میفته منظورم اینه که هر کسی با توجه به شرایط خودش زندگی می کنه و راهش رو پیدا می کنه و دیگه مراحل مهاجرت نیست که بگی خوب باز هم برامون بنویس ، خوب حالا اینجا هستند کسانی که زندگی نامه خودشون می نویسند خوب حتما به این کار علاقه دارند که خوب به نظر من فقط جنبه سرگرمی داره نه کمک ...

نمیدونم بارها فکر کردم که دیگه به صورت خصوصی بنویسم  و یا حتی ننویسم اما هنوز مطمئن به هیچ کدوم نیستم شاید یه دلیلش پیامهای خصوصی و عمومی شما دوستای خوب باشه اما فعلا برگشتم و یه پست گذاشتم شاید از این پس نوشتن اینجا رو بذارم برای هر موقعی که حرفی برای گفتن داشته باشم . 

اما اگر دوست دارید از ما بدونید :

اواخر آوریل گذشته که میشه اوایل اردیبهشت ایران ، ما یه سفر به تورنتو رفتیم که خوب البته یکی از دوستان همسرم که چند سال تورنتو زندگی می کنن ما رو دعوت کردند که خوب اون موقع سال اینجا هنوز سرده و  ما به زیارت آبشار زیبای نیاگارا نایل نشدیم . اما شهر زیبایی بود در مقایسه با اینجا درست مثل تهران و شیراز یا اصفهان

تورنتو از لحاظ شلوغی و مدرنی مثل تهران و مونترال از لحاظ بافت شهر مثل اصفهان سنتی و از لحاظ مردم مثل شیراز می مونه اینجا مردم خیلی اهل گشت و گذار و تفریح هستند . مردم تو مونترال یه جوری صمیمی ترند مثل شهرستانهای خودمون ...

من و همسرم یه سابقه کار کوچولو اینجا پیدا کردیم. اما فعلا هر دو بیکاریم شرکتی که همسرم کار پارت تایم می کرد تعطیل شد و من هم از اول قصد داشتم در طول 2 ماه تعطیلات تابستون کار کنم که از سپتامبر فرانسه رو شروع کردم. از تصمیمات بگم کلی در طول این یک و سال و نیم به کارهای مختلف فکر کردیم نه فکر کنید این مختص ما بوده همه با این معضل در گیر خواهید بود چرا ؟ چون ما ها از ایران میایم  1- اولا اون همه پول رو تبدیل می کنیم میشه یه ذره دلار ناقابل 2- بیشتر ماها تو ایران به یه چیز دیگه علاقه داشتیم اما یه چیز دیگه خوندیم 3- سابقه کاریمون  یه چیزی غیر از این دوتا است 4- برای رد کردن مصاحبه هم رفتیم یه مهارتی رو یاد گرفتیم که اونم میشه یه گزینه که بهش فکر کنیم 5- خیلی هامون حداقل به یک زبان در حد قابل قبول تسلط نداریم و این مشکل برای بچه های مونترال بزرگتره چون فرانسه حرف اول رو می زنه و بلد بودن انگلیسی امتیازه و ماها سابقه خوندن فرانسه در طول تحصیل نداشتیم و اکثرا برای مهاجرت خوندیم که طبیعیه اینجا خیلی کار داریم 6- به دلارها نگاه می کنیم مثل یخ داره آب میشه پس باید بجنبیم  7- خوب کارهای جنرال بالاخره بعد از مدتی پیدا میشه اما ایرانیها که همه پشت میز بشین و تحصیل کرده و... میان اینجا بر فرض این که مدتی هم کار جنرال کنن حس خوبی ندارن چون عادت ندارن نه اینکه اینجا مشکلی باشه برعکس اینجا ارزش آدمها به شغلشون نیست عمرا از روی تیپ و ماشین کسی بتونی حدس بزنی چیکاره است اما ایرانیها آخرش هم تصمیم می گیرن یا برن کالج یا دانشگاه چون دلشون می خواد همیشه بهترین باشن و تلاش گر باراومدند کمتر به یه کار معمولی دل می دن که اگر هم این کار بکنن زودتر جا می افتند . ول خوب ما ها ...

اما همه اینها حداقل یک سال شما رو سر چند راهی ها قرار میده اگر مشکل زبان نداشته باشید .

گفته بودم همسرم کالج رو انتخاب کرد اما خوب تصمیم گرفته همواره برای رسیدن به زندگی بهتر بیشتر درس بخونه و بعد تعطیلات ژانویه میره دانشگاه

من هم گرچه می تونستم برم  از سطح پایین تر تو دانشگاه شروع کنم فرانسه بخونم اما نمی دونم چرا اینکار رو نکردم  یعنی اصلا بهش فکر نکردم و به صورت آزاد در یه آموزشگاه دارم فرانسه می خونم اما خوب حالا فکر می کنم که احتمالا بعد از این که دوره کلاسهای بیزینس رو برم دانشگاه رو شروع می کنم چون اگر دانشجو باشی نمی تونی از لون و بورس دوره بیزینس استفاده کنی .

چند ماهی میشه که یه ماشین خریدیم و کلی از زمستون و مشکلاتش راحت شدیم لبخند دمای هوا رو خواسته باشید دیروز 23- بود و امروز رو خبر ندارم تعجب

در طول تعطیلات هم با دوستای خوبمون سرگرم بودیم .جوری که برای دعوت کردن چند تا شون تعطیلی کم آوردم و به خاطر مشکل جا نتونستم با هم ادغام کنم.

 دلم برای دیدن خانواده ام  یه ذره شده چند وقت هم شدید دپرس بودم ناراحت اما خوب شکر خدا الان بهترم . گرچه چند روزه که منتظر پاسخ یه دوست گلم که خودش می دونه سوالم رو و امیدوارم هنوز اینجا بیاد و این چند خط رو ببینه ...قهر

پسر گلمون هم قشنگ فرانسه صحبت می کنه و می فهمه هفته ای یه روز زبان انگلیسی ، موسیقی و کاردستی داره . امسال هم مدرسه اش عوض شد و من این مدرسه رو به مدرسه پارسالش خیلی ترجیح می دم گرچه اول سال ناراحت بودم و کلی محسن تلاش کرد مانع جابجایی بشه و نشد و الان خوشحالم که این اتفاق نیوفتاد

امیر امسال به گفته معلمش بهترین شاگرد کلاسش و برای سال نو برای من و پدر امیر کارت پستال تبریک عید فرستاده و برای داشتن چنین فرزندی به ما تبریک گفته و نوشته که خیلی شانس داشته که امیر شاگرد اونه و بعد از ارزش یابی نوبت اول پسر مون دیپلم افتخار کلاس رو گرفته . امسال تو کلاسشون دیگه همه بچه ها مهاجر نیستند و بچه های کانادایی و نیتیو هم تو کلاسشون هستند و این باعث افتخاره که بچه های ما اونها رو جا میذارن .

اول مهر هم بردیمش مدرسه ایرانی اما پشیمون شدیم که شاید سخت باشه 2 تا کلاس اول رو با هم شروع کنه و گفتیم بذاریم از سال بعد بیاد مدرسه ایرانی اما خودش مرتب از ما می پرسید چرا یادتون میره من و مدرسه ایرانیم ببرید ؟عصبانیو بعد از 3 هفته کار به گریه رسید گریه ما هم گفتیم ممکنه از ذوقش بیوفته بعد هم بگه من دوست داشتم خوندن و نوشتن فارسی یاد بگیرم شما ها من و نبردید الان هم با اینکه مثل بچه های ایران باید همه درسهای کلاس اول رو بخونه ازفارسی بگیر تا علوم و قران اما اونجا هم موفقه و البته معلم خیلی خوبی هم داره یه خانم معلم مهربان و با تجربه از هموطنان خونگرم شیرازی براشون از خداوند آرزوی سلامتی و بهروزی دارم . خلاصه بچه ام به خواست خودش داره فارسی و انگلیسی و فرانسه رو با هم یاد می گیره به معلم ایرانیش هم گفته همه حروف رو که یاد بگیرم می خوام برای مامانا و پدرجونی نامه بنویسم چون اونها که نمی تونن فرانسه رو بخونن .

دوستان عزیزی که ما رو لایق مشورت می دونید و از درد دلهای خودتون برامون می گید و یا در مورد مراحل مهاجرت مشاوره می خواهید به عرضتون برسونم  که ما در حد تجربیات خودمون اطلاعات داریم که من همه رو در وبلاگ نوشتم  و جدا امکان تایپ مجدد همه اون موارد در قسمت نظرها نیست لطف کنید پستهای قبلی رو مطالعه کنید اما اگر موضوعی هست که فکر می کنید عمومیت داره ومن از قلم انداختم بگید تا در حد توان و اطلاعم براتون بنویسم . دیگه این که همون طور که همه شما می دونید قوانین مهاجرت مرتب در حال تغییره و بهتره شما با کسانی که در این مورد صاحب نظر هستند صحبت کنید . تا تتیجه بهتری بگیرید .

در ضمن به اطلاعتون برسونم از این پس به پیامهای خصوصی دوستان پاسخی نخواهیم داد . لطفا تقاصای گرفتن تلفن نکنید . امیدوارم  دوستان گلی که از طریق همین وبلاگ افتخار اشناییشون رو داریم  به خودشون نگیرن .

ایام به کامتان

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن و مریم ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱
تگ ها :

سک سک

سلام دوستان

دلیل غیبتم فراموش کردنتون نیست همتون رو دوست داریم و از اینکه ما رو فراموش نکردید خیلی ممنونم راستش اصلا فرصت نوشتن نداشتم و بعد از 4 ماه اومدم سر بزنم فعلا پیامهای قشنگتون را تایید می کنم و اولین فرصت پاسخ میدم از این پس کمتر خواهم نوشت اما به زودی برمی گردم .

  
نویسنده : محسن و مریم ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :

خانه جهت سابلت به مدت 3 هفته

سلام دوستان ما خوبیم زندگیمون رو روال عادی خودش پیش میره فعلا چیز خاصی نیست که بخوام براتون بنویسم  . امیدوارم همه شما سلامت و تندرست باشید و زندگی بر وفق مرادتون باشه .

اما اگر دوستانی همین روزها عازم مونترال هستند به اطلاعشون میرسونیم که یه آپارتمان با مشخصات زیر جهت سابلت هست که فکر می کنم برای اقامت کسایی که اینجا جایی رو ندارن خیلی خیلی مناسب باشه من خودم این آپارتمان رو از نزدیک دیدم و تاییدش می کنم . گفتم شاید راه گشای شما دوستان باشه .

جهت اطلاع :

آپارتمانی در محله cote - st - luc با لوازم از تاریخ 9 آگوست تا آخر آگوست (به مدت سه هفته )آماده سابلت است .

مشخصات آپارتمان : دو خوابه با لوازم کامل - برق - تلفن -اینترنت - تلوزیون کابلی -استخر  سر پوشیده

قیمت برای اجاره 3 هفته با توافق طرفین خواهد بود .

تلفن تماس در مونترال : 0377-937-438-001

 

در پناه خداوند تا پست بعدی

 

  
نویسنده : محسن و مریم ; ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

یک سالی که گذشت :

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم که با وجود غیبت ما ، ما رو فراموش نکردید و همواره به یادمون بودید و با پیامهای خصوصی و عمومیتون همیشه مشوق ما برای پا بر جا نگه داشتن وبلاگمون هستید .

تو این مدت ننوشتم چون ذوق نوشتن نداشتم و یه جورایی دست و دلم به نوشتن نمیامد .همه کسایی که دست به قلم هستند می دونند که نوشتن ، حال و هوای خودش و می طلبه ...

اما در کل بهتون بگم ما حالمون خوبه و بعد از گذشت یکسال از مهاجرت پشیمون نیستیم . کانادا رو با محسنات و بدیهاش دوست داریم مطلبی رو در وبلاگ دوستم سارا خوندم که اون هم از وبلاگ نگار عزیز ، برگرفته بود ،خیلی به دلم نشست و حقیقتا عین واقعیت بود با اجازه از نگار و سارای عزیز در ادامه براتون میذارم  فکر می کنم جواب خیلی از سوالاتتون رو بده . 

به چشم بر هر زدنی یک سال از مهاجرت ما به کانادا گذشت، یک سالی که چندان هم آسان نگذشت و پر بود از روزهای بیم و امید، هیجانات مثبت و منفی، لحظه های شاد و ناشاد، تجربه های جدید، سالگردهای برگزارشده بی حضور عزیزانمان، لحظه هایی که فقط خودمان بودیم و خودمان و گلیمی که باید از آب بیرون می کشیدیم و در کنار همه این ها حس بزرگ تر شدن، رشدکردن و….
 
مثل کودکان دوباره زبان باز کردیم، ابتدا با ترس، با لکنت، با اشاره اما کم کم بی آن که بفهمیم کی؟ شروع به تکلم کردیم. بلند شدیم، راه افتادیم، اول قدم به قدم و با احتیاط، عزیزانی آمدند، دستمان را گرفتند و پا به پایمان راه رفتن را به ما آموختند و به یکباره بی آن که بفهمیم کی و چگونه شروع به دویدن کردیم! دوباره فرصت کردیم خودمان را پیدا کنیم، بالا برویم، حس جوان تر بودن کنیم تا بتوانیم درس بخوانیم، فرصت کردیم زندگی را از نو آغاز کنیم این بار اما با نگرشی متفاوت نسبت به دنیا و آدم هایش، با جهان بینی بهتر، با گزینه هایی بیشتر، با تفکری خلاق تر، پویاتر و در یک کلام بگویم که انگار دوباره متولد شدیم.
 
یادش به خیر، انگار همین دیروز بود که بعد از چندین سالی ترس و دو دلی و انتظار و چندین ماه دوندگی بالاخره تمام زندگیمان شد چند چمدان و کارتن و خودمان شدیم سرشار از احساسی متناقض از شادی و غم. انگار همین دیروز بود که با هم، هم قسم شدیم و پا در راهی سخت گذاشتیم تا فردا حسرت آن چه روزی می توانستیم بکنیم و نکردیم را نخوریم. انگار همین دیروز بود که عزیزانمان به جای آب، پشت سرمان اشک ریختند، دعاهایشان را بدرقه راهمان کردند و ما نیز غم و تردید درونمان را پشت هیجان مهاجرتمان پنهان کردیم و وقتی هواپیما بلند شد بغضمان ترکید، یک لحظه شک کردیم، پشیمان شدیم اما باز به خودمان آمدیم و مطمئن شدیم که راه همین است و تصمیم همین.
سخت بود اما گذشت، گذشت و ما را تبدیل به آدم هایی آب دیده کرد که چیزی به نام نتوانستن دیگر برایشان مفهومی ندارد، ترس از جهان اولی ها با آن دنیای متفاوت و برترشان و وحشت از رویارویی با هر نوع شرایط جدید از تنمان رخت بربست، دانستیم که چگونه اعتماد به نفسمان را بازیابیم، چطور راهمان را پیدا کنیم و به مقصود برسیم و سهمی از این دنیای بزرگ را از آن خود کنیم.
 
دانستیم که ارزش خانواده نه فقط به حضور فیزیکی اعضاء آن است بلکه از حمایتی است که از یکدیگر می کنند، به نگاهشان، به لبخندشان و حتی به یک کلام ساده پر از انرژی شان در وقت دلتنگی و ناامیدی! تازه فهمیدیم پدر و مادری کردن با دست تنها و بی کمک چقدر سخت است، باور کردیم که همراه و همسفر واقعی، آنی ست که همدم روزهای سخت باشد و اعجاز حضورش تکیه گاهی مطمئن برای ادامه راه. اویی که وقتی جسم و روحمان خسته از آن همه دویدن و نرسیدن و ناامید از آن همه تلاش به ظاهر بی ثمر است، دلمان به حضورش قرص شود و لبخند و کلامش خستگی ها را از تنمان بدر کند. کسی که هر روز به یادمان آورد اندکی صبر، سحر نزدیک است!!
 
در حقیقت اینجا آدم ها تازه می شوند خود واقعی شان، خودی که اگر برای ساختن ساخته نشده باشد دنیا برای خود و خانواده اش آوار می شود، خودی که اگر جرات کندن پیله اش را نداشته باشد هرگز لذت پروانگی را کشف نمی کند، خودی که اگر صبور نباشد، همراه نباشد یا با خود تو یگانه نشود، آن وقت کعبه آمال می شود جهنم، جهنمی که همه چیز را می سوزاند و آرزوها را برآورده نشده خاکستر می کند.
 
مهاجرت قصه غریبی است، قصه سوختن و دوباره ساختن، قصه امیدی که هرگز نباید ناامید شود، تلاشی که نباید متوقف شود، رخوتی که باید به فراموشی سپرده شود و آدمی که باید تغییر کند، نه به لحاظ ظاهر و لهجه که از دید افکار و اخلاقیات، حس مسوولیت پذیری، احترام به قوانین و افراد جامعه، پیروی از راه و رسم یک زندگی آرام و بی حاشیه و نیز پایبندی به اصولی که عدم رعایتش از سوی دیگران همواره علت شکایاتمان بود و از عوامل تصمیممان به مهاجرت.
 
خلاصه که کار هر بز نیست خرمن کوفتن گاو نر می خواهد و مرد کهن (شرمنده، می گن در مثل مناقشه نیست!!!)
 
و در پایان باز هم یادمان باشد که یک مهاجرت خانوادگی موفق در گرو همکاری همه اعضای آن است، اعضایی که همگی باید بال شوند برای پرواز یکدیگر و هرکه که اوج گرفت باید دیگران را در پرواز خود شریک کند و به آنان نیز فرصت پرواز دهد!
 
از من نپرسید مهاجرت یا کانادا خوب است یا بد؟ شرایط هر مهاجری منحصر به فرد و مختص خود اوست، لذا تجربه و نظر من نمی تواند مبنای درستی برای شروع یا تغییر یک تصمیم باشد، تنها می توانم بگویم من، کانادا را با همه مختصاتش حتی اگر بعضاً به مذاق من خوش نیاید دوست دارم، کشوری بزرگ و آرام یا بهتر بگویم جهانی کوچک با مردمانی از چهار گوشه دنیا که با هر نژاد، زبان، فرهنگ، دین و تفکری کنار هم زندگی می کنند،و به عقاید و دین هم احترام می گذارند،کشوری که اگرهم در ابتدا به مذاقت هم خوش نیاید ، باز هم امید هست که جایی قابلیت هایت را نشان دهی و به مرور بالا بروی اما اگر راه و رسم پرواز را ندانی، زمینش برایت قفس می شود.

همسرم کلاسهای فرانسه رو تمام کرده و من هم تقریبا تا 20 روز دیگر دوره MIC رو تموم می کنم . محسن که اینجا در زبان انگلیسی با مشکل مواجه نشد و قصد داره زبان فرانسه رو همواره تقویت کنه چون به هر سه زبان صحبت کردن ( فارسی ، انگلیسی و فرانسه ) خیلی به آدم کمک می کنه و الان در حال بررسی رشته های کالج است و احتمالا قصد رفتن به کالج رو داره . من هم اگر چه به این حقیقت رسیدم که زبان فرانسه فوق العاده مشکل تر از زبان انگلیسی است اما همون طور که در جریان هستید من این زبان رو از این جا شروع کردم و در طول این یک سال خیلی براش زحمت کشیدم و این طور نبوده فقط برم برای گذران وقت یا هر چیز دیگه و نسبت به سال گذشته خودم پیشرفت خوبی داشتم و حیفه که در این حال رها کنم و زبان انگلیسی رو ادامه بدم و می خواهم از سپتامبر و شاید بعد از تموم شدن همین دوره ها بصورت پارت تایم به مدت یکسال دیگه فرانسه رو ادامه بدم و در صورت پیدا کردن کار پارت تایم سرکار هم برم و بعد از یکسال زبان انگلیسی رو تقویت کنم چون تمرکز زیاد من روی فرانسه باعث شده که الان برای برقراری ارتباط ناخودآگاه حتی در جواب انگلیسی فرانسه می پرونم و بیشتر فرانسه صحبت می کنم اما می خوام انگلیسیم رو هم تقویت کنم . و احتمالا برای سالهای بعد به انتخاب شغل قطعی فکر خواهم کرد و نظرم اینه که اینجا سرزمین فرصتهاست و نباید شتابزده تصمیم گرفت و از طرفی تسلط به زبان  شرط مهمیه . امیر هم الان به راحتی در حد نیاز خودش فرانسه صحبت می کنه و از سال آینده در مدرسه زبان دوم تدرس انگلیسی خواهد بود و هفته ای یک روز هم مدرسه ایرانی قراره بره که خواندن و نوشتن زبان مادری رو هم یاد بگیره و انتخاب خودش بود که در تعطیلات 2 ماهه تابستان کمپ نره و بیشتر کنار ما باشه ما هم برای این که سال آینده باید هم مدرسه کانادایی بره و هم مدرسه ایرانی عملا تعطیلات آخر هفته اش کم میشه ترجیح دادیم تابستان استراحت کنه البته بنا به خواست خودش داره خواندن فارسی و ریاضی روبه کمک ما یاد می گیره و شبها که براش کتاب قصه ایرانی می خونم کلماتی رو که بلده من مکث می کنم و خودش می خونه به عبارتی با کمک هم کتاب می خونیم و کلی هم ذوق می کنه که داره با سواد میشه .

چندخاطره از کلمات قصار امیر حسین :

چند شب پیش بهش گفتم سال دیگه باید بری مدرسه ایرانی که بتونی فارسی هم بخونی و بنویسی به من گفت من دیگه نمی خوام برم مدرسه ایرانی خودت داری بهم یاد می دی دیگه . بهش گفتم نه خیلی چیزهای دیگه هم هست که تو مدرسه باید بگیری گفت من سختمه مامی ، می دونی من امسال چقدر زجر کشیدم تا فرانسه یاد گرفتم حالا باید دوباره زجر بکشم فارسی یاد بگیرم و من هم بهش جواب دادم من بهت قول می دم زجر نمی کشی چون اولا تو زبان فارسی رو هم می فهمی هم صحبت می کنی اما اولش فرانسه رو نمی فهمیدی ! دیگه اینکه الان تو کلی فارسی یاد گرفتی مگه خودت با من کتاب نمی خونی ؟ بعد هم اگر نری مدرسه بریم ایران نمی تونی اون جا بخونی و بنویسی !که با خنده رضایتش رو نشون داد و خوابید .

دیگه اینکه هوای ایران بد جوری زده به سرش و اگر ovo نباشه فکر کنم یک ساعت نگه داشتنش اینجا مکافات باشه در حدی که چند روز تا جاییکه می تونست از خوردن امتناع می کرد و می گفت شماها گفتید ما حالا نمیریم ایران من هم می خوام وقتی میریم ایران همین قدری باشم نه این که بزرگ شده باشم برای همین هیچی نمی خورم تا میریم ایران همین اندازه مونده باشم .

برای همتون آرزوهای خوب داریم . تا نوشتار بعدی خداوند محافظتان

قلب  قلب قلب

 

 

  
نویسنده : محسن و مریم ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱
تگ ها :

اجاره موقت آپارتمان در مونترال

سلام دوستان

یکی از دوستان ما که قصد دارند برای تعطیلات تابستانی عازم ایران بشن آپارتمان خود رو برای اسکان موقت اجاره می دهند .

مشخصات :

آپارتمان دو خوابه با لوازم در محله (کت سن لوک)

cote- st-luc     

 برق ، اینترنت ، تلفن ، تلوزیون کابلی و استخر سر پوشیده  

قیمت اجاره ماهانه : $1100

از ماه    June   تا آ خر August    تخلیه می باشد .

جهت اطلاع : دوستان این آپارتمان اجاره شده .

 

   

  
نویسنده : محسن و مریم ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

آغاز سال 1391 بر همه ایرانیان فرخنده باد

سلام ، سال نو همگی مبارک قلب

امیدوارم  سال سلامتی ، آرامش و رسیدن به آرزوها تون باشه . هورا

از همه دوستانی که ما رو مورد لطف و محبت خودشون قرار دادند و برامون پیام تبریک گذاشتند صمیمانه سپاسگزاریم ماچ 

از پدر و مادر و خواهرها و تنها بردارم برای عیدهای با ارزشی که برامون فرستادند تشکر می کنیم و از همین جا می بوسمشون و براشون آرزوی بهترینها رو داریم امیدوارم باز هم سالی قسمت بشه که باهم سر یه سفره هفت سین سال رو نو کنیم .

پارسال شب سال نو خونه آقاجون خدا بیامرز بودیم . یادش گرامی روحش قرین رحمت

لبخند 

از خدای مهربون سپاسگزارم به خاطر دوستای خوبی که افتخار اشنایی با اونها رو داریم ، اینجا دوستای با صداقت و مهربونی داریم خیلی خوشحالم و از اون جمله آشنایی با دوست خوبم مریم و همسر و پسر نازنینش که تازگی به جمع صمیمی ما اومدند . به هر حال اینجا اولش با یک سری آشنا میشید که شاید بعد از مدتی احساس کنید زیاد هم با هم هماهنگ نیستید و به مرور تشابهات اخلاقی باعث میشه اونهایی که از لجاظ روحی با هم بیشتر هماهنگ هستند همدیگر رو جذب کنند .

چهارشنبه سوری هم اینجا به اتفاق همه دوستان خوبمون در مراسم خوبی که ایرانیان تدارک دیده بودند شرکت کردیم ، خیلی خوش گذشت جای همتون خالی بود ، حاجی فیروز برای بچه ها آواز خوند و باهاشون عکس گرفت ، به رسم سنت دیرینه ایرانیان ،از روی آتیش پریدیم و موسیقی های قشنگ ایرانی پخش می شد ، جدا لذت بردیم . به خصوص اینکه پدر من همیشه از وقتی که یادم میاد برای ما این شب رو شب خاطره انگیزی می کرد و دوست دارم به یادش تا زنده هستم من هم برای پسرم  سنتها رو زنده نگه دارم .

اوایل مارس هم فرمهای مالیاتی رو پر کردیم و پست کردیم . البته مرکزی که من کلاس میرم 3 روز متوالی تعدادی حسابدار اومدند و ما از قبل وقت گرفتیم و مبلغ کمی بابت هر نفر گرفتند . و تقریبا پر کردن فرم هر نفرمون یک ساعت طول کشید . براتون بگم اینجا فرم های مالیات سالانه پر میشه یعنی الان ما فرم سال 2011 رو پر کردیم و هر ساله این کار از اوایل مارس تا آوریل انجام میشه و خیلی مهمه هر کسی که در سال گذشته اینجا زندگی کرده باید این فرمها رو پر کنه چه شاغل شده باشه چه نه و اینکه این فرمها برای هر نفر پر میشه و خانوادگی نیست یعنی یک فرم برای خانم و یک فرم برای آقا به طور جداگانه اما مطالب مهم در این مورد :

در صورتی که شما شاغل شده باشید و در امدی بالاتر از میزانی که اعلام می کنند داشته باشید به تناسب در آمد بیشتر باید مالیات بدید چون اینجا نمیذارن پولها در دست یک عده جمع بشه و شما هر چی بیشتر پول در بیاری باید مالیات بیشتری هم بدی و سیستمهای جالبی دارند که تقریبا میزان کلک زدن مردم هم به صفر می رسه ، یعنی نمیتونن اونقدرها دولت رو دور بزنن و دولت با این برگردوندن سرمایه به خود ملت برای کسایی که در آمد پایین دارند مزایایی قائل میشه مثلا در صورت اشتغال یا تحصیل هر دو نفر پول مهد کودک بچه ها رو برمی گردونه ، یا ماهانه مبلغی رو ثابت بابت مالیاتهایی که این قشر بابت خرید می پردازند رو بهشون پس میده در واقع از پولدار می گیره میده به ضعیف اما برای خود پولدارها هم مزایایی میذاره که تشویق بشن مثلا اعتبار اونها نزد دولت زیاد میشه می تونن مبالغ زیادی از بانک وام بگیرند با بهره های خیلی خیلی کم و یا اینکه به عنوان مثال در صورتیکه هزینه دندانپزشکی ، شارژ اتوبوس و مترو ، خرید کتاب برای خودشون وبچه ها یا جاهایی که برای ثواب مثلا مقداری از تولیدات کارخونه رو رایگان دادند یا وسایل دسته دوم شون به جای فروش بخشیده باشن و اما فاکتور ارزش اونها رو گرفته باشن یا مثلا تو همین موسسه الخویی یا هر کجای دیگه پولی رو به عنوان کمک هدیه داده باشن و... دولت از مالیاتی که آخر سال بهشون تعلق می گیره این فاکتورها رو کم می کنه و یه جورایی بهشون می بخشه متفکر و خیلی چیزهای دیگه که چون ما هنوز اونقدر پولدار نشدیم هنوز خبر نداریم اما به محض اینکه به اون مرحله رسیدیم براتون می گم . خنده

 به این میگن اسلام و حکومتی که 1400 سال قبل جضرت علی (ع) اجرا می کرد تشویق

گفتم هر وقت پولدارشدیم ، یاد یه خاطره افتادم خواستم بنویسمش که اگر این آرزو به وقوع پیوست داشته باشمش ، چند وقت پیش معلممون اسم همه بچه های کلاس و از جمله خودش رو روی کاعذ هایی نوشت و به قرعه بین بچه ها تقسیم کرد که هر کسی فقط می دونست اسم چه کسی دستشه ولی اسم خودمون کجاست معلوم نبود ، اسم معلممون افتاد به من ، درس اون روز هم فوتوق سمپل بود ( زمان آینده ) بعد گفت برای فردا هرکسی یک انشا می نویسه در مورد پیشگویی از آینده کسی که اسمش دستشه و این آینده باید مربوط به دوره میانسالی به بالا باشه و بعد از اینکه اینجا انشاتون می خونید باید بقیه حدس بزنن این آینده مال کی بود ! فرداش یکی از همکلاسیهامون که یه آقای لبنانیه اومد و انشاشو خوند و آینده خیلی روشنی برای من پیش بینی کرده بود که ظاهرا از آینده همه همکلاسیها روشن تر پیش بینی شده بود یکیش این بود که من به خاطر اینکه خیلی خانم اجتماعی و مهربونی هستم از لحاظ ظاهری چهره ام پیر نمیشه ، خیلی به غذای خوب خوردن علاقه دارم ، جدیدترین بنز الگانس سال رو دارم و به همراه همسرم محسن و پسرمون که همواره تنها فرزند ماست در یکی از بهترین مناطق کانادا در یه خونه ویلایی زندگی می کنیم و 2 تا هم نوه داریم . آمین

دیگه اینکه قراره پنج شنبه هفته بعد به اتفاق بچه های ترم سوم یه اردوی یه روزه به کوههای مونترال داشته باشیم و ظاهرا جایی می ریم که شیره درخت افرا رو می گیرن ، اینجا از درخت افرا ( همون درختی که عکسش روی پرچم کاناداست ) شیره ای می گیرن که شکل عسل می مونه و خوردنش رو در زمستونهای اینجا مفید می دونن و به این شکله که اونو میریزنش روی برف تمیز و با چوب بستنی جمعش می کنن میشه شکل یه آلاسگای عسلی بعد هم میل می کنن که خیلی هم خوشمزه است ما روز فستیوال برف خریدیم و خوردیم . در ضمن نهار هم میریم رستوران و ساعت 3 و 4 عصر برمی گردیم دوست داشتم با امیر و محسن بریم که البته خیلی از همکلاسیها درخواست دادند خانوادگیش کنن اما گفتند فقط یه اتوبوس اجاره کردند و از لحاظ جا محدودیت تعداد دارند .

دیگه به لطف معلم مونیتور گلمون تقریبا هر روز یه ربع آخر موسیقی و آواز داریم که تا الان 2 تا شعر فرانسه رو بهمون یاد داده که خیلی هم شاده و آخر کلاس برای اینکه خستگیمون در بیاد همه با هم می خونیم .

راستی تا یادم نرفته این خاطره رو هم بنویسم که امیر حسین 3 هفته پیش که ما سرمون گرم بود رفته برای خودش سه جای موهاش از ته ته با قیچی زده و شب عیدی برای خودش تیپی به هم زده بهش می گم چرا این کار رو کردی ؟ می گه آخه تو موهای من و ددی رو کوتاه می کنی من هم خواستم مثل تو یاد بگیرم تا موهامو خوشگل کنم تعجب

دیگه اینکه براش از کتابخونه طبق معمول کارتون گرفتیم ببینه دیدم دوربین برده کاملا روی صفحه مونیتور میزون کرده که اصلا مو نمی زد و داشت از کارتون فیلم می گرفت بهش می گم ماما ن داری چیکار می کنی ؟ میگه تو گفتی نمیشه تو کانادا از روی cd ضبط کنیم و باید بریم بخریم من هم دارم با دوربین ضبطش می کنم تا بریزم تو هارد همیشه داشته باشم . متفکر

 

به دوستان گلی که خواسته بودند براشون از محله های مونترال و مدارس بچه ها بنویسم ، بگم که این پست کمی طولانی شد حتما پست بعدی شامل این دو موضوع خواهد بود .

همتون به خدای یکتا میسپاریم و براتون آرزومند آرزوهای قشنگتون هستیم .

سال خوبی رو پیش رو داشته باشید و تعطیلات نوروزی به همتون خوش بگذره بای بای

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن و مریم ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

زمستان

سلام گرم ما از سرزمین برفها و سرما ، به دلهای گرم و پر مهر شما دوستای گلمون لبخند

گرچه خبرهای خوبی از کار سفارت و نرخ دلار نمی رسه اما همچنان امیدواریم که اوضاع روبراه بشه و شرایط بهتر از وضع موجود خیال باطل

فکر کنم ما خوبیم ، یعنی در کل خوبیم و فعلا داریم یادگیری زبان شیرین فرانسه رو  از خود راضی( DIFFICILEکلافه) ادامه میدیم .

پسرمون کلی تو زبان فرانسه پیشرفت کرده ، من خودم  هم نسبت به روزهای اول که اصلا فرانسه نمی فهمیدم ، چه برسه به این که حرف بزنم الان می تونم با این زبان با مردم ارتباط برقرار کنم . یک ماه پیش که وقت برای بیمارستان داشتیم  و از آنجا تماس گرفتند تا قرار ملاقات رو OK کنن خیلی برام جالب بود که تونستم کاملا حرفهاش و بفهمم و جوابش رو به فرانسه بدم چون این اولین تجربه تماس تلفنی من به زبان فرانسه بود حتما می دونید که فهمیدن مکالمات تلفنی به مراتب از رو در رو صجبت کردن  مشکل تره ،اما در کل می بینم مسیر یادگیری زبان خیلی طولانیه و صبر ایوب می خواهد تا مثل خودشون بخوای نیتیو بشی . یادمه 5 ماه پیش که تازه فرانسه رو شروع کرده بودم به زبان انگلیسی صحبت می کردم و کارم رو البته با جون کندن راه می انداختم اما الان گرچه هنوز انگلیسی رو خیلی راحت تر می فهمم اما نا خوداگاه برای صحبت کردن شروع می کنم به فرانسه حرف زدن و هر کجا کم میارم از انگلیسی مدد می جویم اما همواره معتقدم برای ما ایرانیها یادگیری زبان انگلیسی به مراتب ساده تره اما چه کنیم که برای زندگی و بخصوص کار در مونترال شرط اول زبان فرانسه است . از خود راضی یه جور توفیق اجباری ....

و اما از حال و هوای اینجا و زمستان اگه بخوام براتون بگم تو ژانویه دمای هوا به منهای 20 درجه هم رسید و با وجود شوفاژ روشن طوری شد که ما پنجره ها رو با پلاستیک پوشاندیم ، اما از داخل پریزهای برق سوز میامد بیرون و خونه نمی شد بدون جوراب و تنها با دمپایی راه رفت و لباس نازک یا آستین کوتاه پوشید ، اینجا وقتی باد می وزد و دما به منهای 10 درجه می رسه واقعا سرده آدم اگر صورتش رو نپوشونه احساس می کنه پوست صورتش داره می ترکه چون عملا بدن دما رو منهای 15 احساس می کنه . هفته گذشته هوای خیلی خوب و بهاری داشتیم البته می گم بهاری برای زمستان کانادا چون دمای هوا روی منهای 5 و منهای 6 بود و ما خوشحال که چقدرهوا خوبه لبخند

روز یکشنبه گذشته هم رفتیم فستیوال برف در پارک ژان دقپو که تا پایان ماه مارچ برقراره خیلی خوش گذشت حتما یادتون باشه وقتی اومدید تو زمستون اینجا رو فرام.ش نکنید چون برای روحیه آدم اینجا این چیزها خیلی خوبه و گرنه حال و هوای زمستون اینجا آدم رو دپرس می کنه .

اما این هفته به نسبت سرد شده و دوباره به منهای 10 درجه رسیده اوه

ما امتحانات این ترم رو هم پشت سر گذاشتیم و منتظر شروع ترم  جدید هستیم  . اگر از نحوه امتحان بخواهید بدونید براتون بگم  تقریبا مراکز یه فرقهای کوچولوی با هم دارند مثلا جایی که من ترم اول بودم در طول ترم خیلی با ما سطح بالا کار کردند اما امتحان واقعا مسخره بود شامل دو بخش ، بخش اول آزمونی بود که ما به مکالمات گوش می دادیم و بعد به سوالات مربوط به اون جواب میدادیم و مکالمه ها فوق العاده راحت تر از چیزی بود که با ما کار کرده بودند . بخش دوم شامل درک مطلب و کمی گرامر بود که تقریبا نوشتن در کار نبود و بیشتر حالت تستی داشت .  و ارائه یک پروژه در هفته آخر ترم داشتیم که باید عکس و فیلم هم تهیه می کردیم و از حفظ یه شخصیت رو معرفی می کردیم که می تونست یکی از اعضای خانواده ، دوست ، شخصیت علمی و ورزشی و هنری از هر کجای دنیا و ... باشه که من زندگی نامه استاد پروفسور حسابی رو  معرفی کردم  و نمره اول کلاس رو در پروژه گرفتم . اما اکثرا اعضای خانوادشون رو معرفی کردند یک آقای عرب سوریه ای یک استاد ژاپنی رو که در دانشگاه استاد خودش بود رو معرفی کرد یک نفر یه خواننده ایرانی ، و یک خانم چینی هم یک کوهنورد چینی رو ، جالب براتون بگم اولین سوالی که از من پرسیدند این بود که چرا دکتر حسابی با این موقعیت خوبی که در خارج از کشور داشت به کشور برگشت ؟سوال . من جواب دادم چون معتقد بود کشورش و ملتش به علمش احتیاج داره ... ای کاش بودند کسانی که فکر می کردند چرا دکتر جسابی به ایران برگشت و چرا دیگران برنمی گردند ؟ چرا منزل و موزه پروفسور حسابی باید توسط بانک به حراج گذاشته شود ؟ در حالیکه ایشان برای انجام تحقیقات برای پیشرفت مملکتش  تنها دارایی خود که منزلش بود رو گرو بانک گذاشت  تا بتونه وام بگیره اما عمر ایشان کفاف نداد که آخرین تحقیقش رو به پایان برسونه و  وام رو پرداخت کنه !!!!!!!!!!!!!!! در حالیکه دولت فرانسه یکی از معروفترین جایزه ها رو که هر ساله به کسی میده که در کشورش از نظر علمی اقدام مفیدی انجام داده و دکتر حسابی تونسته این جایزه رو از فرانسه دریافت کنه .....چرا  ریشه این  طرز فکر و عشق به میهن  و هموطنان روز به روز کم رنگ میشه و تنها چیزی که جای اون و می گیره اینه که همه فقط دنبال منافع خودمون می گردیم  در حالیکه نفع رسوندن همه ما به جامعه یعنی بزرگ کردن این حلقه نه تنها سود بزرگتری رو به ما برمی گردونه بلکه آتیه نسلهای آینده رو هم تضمین می کنه افسوس حتی گاهی  دیدم ایرانیهایی رو که خودشون هنوز زمان زیادی نیست که دارن اینجا زندگی میکنن ولی دوست ندارند اطلاعاتشون و با هموطناشون شریک بشن چه اشکالی داره هموطن من با اطلاعاتی که من بهش دادم هم طراز من بشه یا حتی یه قدم از من جلوتر بره سوال چرا نمی خواهیم ببینیم و قبول کنیم ایرانی پیشرفت کنه ، ایرانی خوب و خوبتر از ما زندگی کنه ؟ آیا برای این که در آینده بگیم دنیا رو شاخ چینی ها و ... می گرده چون نمیذارن هموطنشون بیکار بمونه ترجیح می دن همکارشون چینی باشه تا یه ملیت دیگه باید بیاید ببینید چقدر دست هم و می گیرن و چقدر به هم اعتماد دارند ما اول به عالم آدم مشکوکیم تا ثابت بشه بدبخت خیلی هم درسته ، اول از ایرانیه کنار میکشیم و بهش رو راه نمیدیم اما همین که فهمیدیم یه کاره ای یا دستش به دهنش می رسه طرح دوستی می ریزیم که یه جورایی بهمون سود برسونه ! وای برما ، اینها ست که امروز ایران ما رو به اینجا رسونده اما وقتی میری تو فروشگاه canedian taier میبینی بیشتر چینی تایره و بازارشون همه دنیا رو گرفته آخ 

ببخشید که موضوع از مبحث امتحان خارج شد این چند ماهی که اینجا بودیم  اونقدر افسوس سر همین چیزها خوردیم  که اصلا نفهمیدم دارم از موضوع اصلی خارج میشم و سر درد دلم باز شد . اما این ترم  ما سه روز امتحان داشتیم و فوق العاده مشکل  بخش اول شامل 12 صفحه که در صفحه درک مطلب و سوالات جداگانه داشت در کل شامل 50 نمره ، بخش دوم  امتحان ecrie یا نوشتن بودن که تنها یه سوال ساده داشت و اون هم نوشتن چک و بقیه یه جورایی شبیه انشاء بود از جمله نوشتن یه کارت پستال برای تولد یک bebe ، نوشتن نامه برای معلم فرزندتون که امروز قرار ملاقات دندانپزشکی داره و شما قراره ساعت خاصی برید دنبالش و ازش بخواهید برای ساعت مشخصی فرزند شما آماده باشه ، کیف پول شما شامل مدارک و پول گم شده و شما باید اعلامیه ای  بنویسید تا یابنده با شما تماس بگیره ، و در انتها به یک متن گوش کردیم  و باید می نوشتیم این شخص کجا می خواد بره چه ساعتی قراره بره از چه مسیری میره و در نهایت آدرس که می داد برای محل مورد نظرش رو گوش بدیم به خاطر بسپوریم بعد روی کاغذ بنویسیم  . بخش سوم امتحان یه جور مکالمه بود که استاد از روز قبل برای هرکسی زمانی رو تعیین می کنه در حدود 15 تا 20 دقیقه و شما باید در مورد تمام مطالبی که اون ترم خوندی آماده باشی  چون مکلالمه آزاده و هر بحثی ممکنه مطرح بشه که شما باید با استاد به گفتگو بشینی .محسن که دانشگاه مونترال میره امتحان انشانویسی ، گرامر ، لیسنینگ ، ریدینگ، مصاحبه شفاهی و فونتیک داشته .

خیلی دوست دارم براتون می نویسم  اما وقت کم میارم و مجبورم  از سر و تهش بزنم و تقریبا ماهی یکبار براتون پست بذارم .

مثل همیشه برای همیهنان عزیزمون و البته میهنمون ایران آرزوی سرفرازی و سعادت داریم .

خداوند یار و یاور تان . ما رو از دعای خیر بی نصیب نذارید .قلب

 

 

  
نویسنده : محسن و مریم ; ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

سال نو میلادی مبارک

سلام دوستان امیدواریم روزهای خوبی رو بگذرونید . کریسمس و سال نو میلادی رو به همه هموطنان عزیز به خصوص مسیحان تبریک می گیم و برای همه آرزوی سعادت و سلامتی داریم  . هورا

خبرهای خوبی بهمون رسید مدیکال آزاده و فهیمه بچه های که فایل فدرالشون مال سپتامبر 2009 بوده  آواخر آذر رسیده ، بهشون تبریک می گیم . آزاده و فهیمه یک سال پیش تقریبا هم زمان با ما ازشون درخواست آبدیت مدارک شد و اونها هم مدارک خواسته شده رو فرستادند اما در کمال ناباوری دیگه خبری از سفارت مبنی بر آماده بودن مدیکال نگرفتند تا امسال خمیازه به هر حال خیلی خوشحالم که این دوران انتظار به پایان رسید  .

اما خبرهای بدی هم شندیم از جمله رد شدن چند تا از دوستان در مصاحبه از جمله مصی عزیز ناراحت و این که کلاسهای سفارت فرانسه در تهران تعطیل شده و به دنبال اون تنها جایی که در حال حاضر امتحان tef برگزار میشه همون قطب راوندی از طرفی سفارت از اول ماه دسامبر ارسال مدرک زبان فرانسه و انگلیسی رو برای تشکیل پرونده اولیه برای استان کبک اجباری کرده ، و در غیر اینصورت مدارک رو برمی گردونه از طرفی ظاهرا فدرال هم اعلام کرده تا 2 سال آینده هیچ پرونده جدیدی رو تحویل نمی گیره متفکر

تو این مدت ما هم مشغول زندگی هستیم  تقریبا بعد از سه ماه دیگه زرق و برق اینجا برامون عادی شده و مشکلات زندگی در ایران داره کمرنگ میشه اما یاد و خاطرات خوش از اقوام و دوستان و کسانی که سالها در کنارشون بودیم به خصوص پدر و مادرهامون که با رنج و تلاش و در نهایت خلوص نیت و بدون منت ما رو به اینجایی که هستیم رسوندند همواره در یادمونه و براشون از خدای منان اول آرزوی سلامتی و بعد آخر و عاقبت به خیری را خواهانیم  ماچ  چیزهایی که از کودکی تا امروز در کوله بارمون گذاشتند تا بتونیم  مسیر پر  پیچ خم زندگی رو  با موفقیت بیشتری طی کنیم . به امید اینکه ما هم بتونیم از پس این مسولیت بزرگی که خداوند توفیقشو بهمون داده ( تربیت فرزند) خوب بربیایم و هدفمون در طول مسیر پر فراز و نشیب زندگی گم نکنیم و ناخواسته به بیراه نریم . لبخند

دیگه یواش یواش وبلاگمون داره بیشتر جنبه ثبت خاطرات رو می گیره و تقریبا همه اونهایی که میان اینجا بعد از مدتی نحوه زندگیشون از حالت مهاجرتی خارج میشه و زندگی رو روال عادی خودش قرار می گیره و هر کس بنا بر مسیری که انتخاب می کنه به زندگی ادامه میده بنابراین باعث میشه آدم احساس کنه دیگه مطالب وبلاگش برای خواننده ها جذابیت قبلی رو نداره و بیشتر خصوصی شده و این میشه که بعضی ها دیگه نمی نویسند . یا تصمیم می گیرند به صورت رمز دار برای ثبت خاطرات خودشون بنویسند اما ما تصمیم داریم تا زمانی که وبلاگمون خواننده داره و می تونه راهگشای شما باشه حتی با پاسخ به سوالاتتون به نوشتن عمومی ادامه بدیم اما به هر حال اگر زمانی احساس کنیم دیگه تبدیل به یه دفترچه خاطرات شخصی شده ممکنه دیگه خصوصیش کنیم و برای خودمون بنویسیم .  

همان طور که دوست عزیزم سارا تو وبلاگش نوشته زندگی کردن تو کانادا به معنای مطلق زندگی کردن در بهشت برین نیست ما حالمون خوبه ولی نه به این معنا که این گوشه دنیا مشکل و غم وجود نداره این و برای دوستانی می نویسم که الان در ایران هستند و فکر می کنن با رد شدن در مصاحبه و یا سخت شدن پذیرش مهاجرت خیلی دنیاشون عوض شده ، نمی خوام بگم اینجا بده یا خوبه چون خوبی و بدی رو ما بر اساس نوع تفکر و خواستمون از محیط اطرافمون که ما رو در رسیدن به اهداف یاری میده تعریف می کنیم اینجا به همون اندازه که می تونه خوب باشه ، می تونه بد هم باشه یعنی همون داستانی که همیشه می گن برای بدست آوردن چیزی تو دنیا باید بهایی بدی و این همون چیزهایی که از دستشون میدی حالا باید دید ارزش کدوم برامون بیشتره ؟ متفکر  من با مهاجرت اولین چیزی که با تمام وجودم احساسش کردم این بود که به هر کجای این کره خاکی که سفر کنی نمی تونی ایده آلت رو پیدا کنی تنها به این دلیل که خداوند متعال این دنیا را مکانی برای آرامش ابدی ما خلق نکرده و تنها جایی که برای بشر می تونه بی عیب باشه همون بهشته که خداوند وعده اون و در قران مجید داده و اصلا هدف از آفرینش ما در این دنیا همین بوده که در برخورد با مشکلات و سختی ها خودمون و برای متعالی شدن آماده کنیم و این تنها تفاوت بشر با سایر مخلوقاته .

اینجا هوا حسابی سرد شده چند روزی میشه که همه جا سفید پوشه و تقریبا هر روز برف میاد و به برفهای قبلی اضافه میشه برای اولین بار دمای منهای 19 درجه رو هم تحمل کردیم . خونه ما گرمه ، کاپشنها و چکمه هامون هم خدا شکر فعلا که خوبه و از خریدمون راضی هستیم .

اینجا رسمه که برای آخر سال میلادی توی کلاسها و اداره ها جشن هایی برگزار میشه و این خیلی کار خوبیه با این کارشون یه جورایی همه مردم رو در شادی آغاز سال نوشون شریک می کنن . جایی هم که من کلاس میرم دو هفته به سال نو مونده بود برای دانشجو هایی که بچه زیر 7 سال داشتند جشن نوئل گرفتند و بابا نوئل اومد و به بچه ها اسباب بازی کادو داد که مال سن امیر حسین یک جعبه لگو بود که باید باهاش ماشین مسابقه ای می ساخت بابا نوئل  با بچه ها عکس گرفت مراسم پذایرایی عصرانه بصورت سلف سرویس بود شامل بیسکویت ، شیرینی مخصوص نوئل ، قهوه ، آب میوه ، شیر و میوه  بود و هفته بعدش دانشگاه مونترال همین جشن رو برگزار کرد که ما مجددا دعوت بودیم با این تفاوت که خانواده ها نهارشون رو بردند و اونجا با هم sheire کردند و بچه ها رو بردند تو یه سالن بزرگ و بهشون کلی وسیله دادند تا بازی کنند  بعد هم دوباره به سالن اصلی برگشتند و بابا نوئل اومد و امیر حسین اونجا هم  از بابا نوئل کادو گرفت .

روز 23 دسامبر هم همه کلاسها برای دانشجوهای خودشون جشن برگزار کردند و این بار دیگه خانوادگی نبود کلاس ما هم با کلاس بغلیمون جزء گروه سرود بودیم و از قبل دو تا شعر مخصوص نوئل رو تمرین کرده بودیم و یکی از بچه ها هم با ارگ موزیک می زد بعد هم یک موسیقی از هر کشوری که دانشجو داشت  پخش کردند ، مسابقه هم برگزار شد همون مسابقه که صندلی میذارند و با قطع شدن موزیک باید هر کسی روی یه صندلی بشینه  ، در کل خیلی خوش گذشت . یک شب هم مدرسه امیر از خانواده ها دعوت کرده بودند که شامشون رو ببرند مدرسه و همه با هم  شام بخوریم اون هم تجربه جالبی بود و جالب تر این که هیچ کس غذای گوشتی نیاورده بود حدس من بر این بود که مسلمونها هم بتونن از غذای اونها تست کنند شاید هم برحسب اتفاق بود سوال

روز 24 دسامبر اینجا روزیه که همه تعطیلند و سعی می کنند در کنار خانواده هاشون باشند و معمولا همه توی خونه هستند و تقریبا شهر در سکوت گذشت .

روز 25 دسامبر یا همون کریسمس که تولد حصرت عیسی است و تمام کلیساها جشن  داشتند

روز 26 دسامبر اینجا روز حراج بود که فقط به درد خرید لوازم الکترونیکی می خورد و خودم شخصا حراج چشم گیری اون طور می گفتند ندیدم .

دیگه اینکه روز چهارشنبه به رسم هر ساله که تو ایران در ایام محرم و صفر شعله زرد می پختیم تصمیم گرفتیم و یه شعله زرد کوچولو پختیم  تا اون جاییکه دسترسی داشتیم بین دوستان پخش کردیم .

خوب دیگه فکر کنم برای این سری کافی باشه سرتون درد آوردم  .

تا پست بعدی همتون در پناه خدا لبخند

 پینوشت :

سلام دوستان نمی دونم چه بلایی بر سر وبلاگ نازنینمون اومده دفعه چهارمه که دارم پینوشت می کنم امیدوارم ارسال بشه .کلافه

من جمعه شب به همه نظرات پاسخ دادم و ارسال کردم اما تعدادی از پاسخها پاک شده سوال و تا الان چند بار دیگه اونها رو جواب دادم اما ارسال نمیشه خواستم بابت این تاخیر عذر خواهی کنم به محض برطرف شدن مشکل به نظراتتون جواب خواهم داد .متفکر

 

  
نویسنده : محسن و مریم ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد