فریت بار و اولویت وسایل

سلام بر شما هموطنان این پست رو همسر عزیزم محسن براتون میذاره فقط من دارم تایپ می کنم .اما قبل از اون از اوضاع آب و هوا اینجا براتون می گم شاید دوست داشته باشید .

در مورد اوضاع آب هوا هم براتون بگم ماه جون که ما اومدیم هوا کاملا بهاری بود قلب در حدود 26 درجه از ابتدای جولای کمی گرمتر شد و با روطوبت بالای 30 درجه شده بود لبخند اما در ابتدای آگوست حدود 2 هفته پیش برای 3 یا 4 روز اینجا هوا به شدت گرم شد و به 46 درجه با احساس رطوبت رسید کلافهکه خیلی ها اینجا رفتند و کولر گازی خریدند( آخه اینجا خونه ها معمولا مال 40 یا 50 سال پیشه و چون اون موقعها اینجا هوا خیلی خنک بوده خونه هاشون سیستم کانال کشی کولر نداره البته خیلی چیزها نداره که شاید دونستنش بد نباشه اگر چه مربوط به این پست نمیشه اما براتون می نوسیم یکی کف آشپزخونه و سرویس های بهداشتی کف شور نداره واگر آب بریزه به سقف طبقه پایین آسیب می رسونه ، دیگه اینکه اینها در توالت هاشون شلنگ و یا سیستمی برای شستشو ندارند و فقط از دستمال کاغذی استفاده می کنن عصبانیالبته نگران نباشید اینجا معمولا در فروشگاههای دولار ما یه جور آب پاشهای کوچک خانگی هست که هر وقت تشریف آوردید یکی بخرید که کاربرد همون آفتابه های 50 سال پیش خودمون داره این هم یکی از نشانه های تمدن و فرهنگ ما ایرانیها و نشانه ای از رعایت اصول اولیه اسلام که همون بهداشته و موقعی که دنیا نه حمام داشت و نه هیچ چیز دیگه ما صاحب همه چیز بودیم و اینم از الان و یک کشور پیشرفته که هنوز به لوزوم این چیزها پی نبرده ) بگذریم داشتم از هواشناسی می گفتم هوا هم خیلی شرجیه طوری که هر چی کف خونه رو طی میکشیم یا کابینتها رو دستمال می کشیدم می دیدم نوچه و من خیلی بدم میاد اما هر چی از درجه گرما کم میشه این حس هم کمتر احساس میشه ، از 10 آگوست یا همون 20 مرداد ماه اینجا هوا داره پاییزی میشه و بعضی روزها صبجها و عصرها لازمه یه سویشرت همراهمون باشه ما که تازه از ایران اومدیم و هنوز زمستون ندیدیم سردمون میشه ولی خودشون که اینجا بزرگ شدند با آستین حلقه ای و شلوارک هم می گردند . تعجب سوال ولی باور کنید سرده

و اما فریت :

دوستان ما آنچه رو که در تجربه شخصی خودمون به دست آوردیم براتون می نویسیم و شما بهتره از راهنمایی دوستان دیگه ای هم که وسایلشون و فریت کردن استفاده کنید تا به بهترین نتیجه با شرایط خودتون برسید .

بهتره حدوداً یک هفته قبل از پرواز یه سر به فرودگاه برید . قبل از رسیدن به فرودگاه منظورم همون قسمتیه که برای مسافرهاست ، دست راستتون یک خیابونه واردش که بشید ،  شما یک سوله بزرگ به رنگ سبز و قرمز می بینید که مربوط به هواپیمایی ماهان است . درست کنار آن محل دفتر فریت ایران ایر است . از نگهبانی بخواهید دفتر اصلی فریت ایران ایر را به شما نشون بده البته اگر می خواهید با ارزانترین قیمت و البته سالم به مقصد برسد .علامت مشخصه آنها پیراهن سفید با اتیکت نام و نام خانوادگیبر روی سینه است . به آنجا برید و مرجله به مرجله با آنها پیش برید و خودتون کار خودتون را انجام بدید و اگر کسی پیشنهاد کمک به شما داد مواظب باشید که دلال نباشه . برای گرفتن بارنامه به کانکس 23 و یا 24 مراجعه کنید ( آقای علیزاده یا خانم سلامی که کارمند ایران ایر هستند بقیه دلالند ) که آنها متعلق به ایران ایر هستند البته در مکان دیگری قرار دارند که نزدیکتر به ساختمون ترمیناله البته خودشون در این مرحله شما رو برای رفتن به آنجا راهنمایی می کنن . قیمت بار زیر 100 کیلو حدودا کیلویی 4200 تومان است . در کل قبل از مراجعه تلفنی پیگیری کنید ( این هم شماره تلفن فروش بار ایران ایر 51005137 و 55677707 ) و بعد از آن هم مراجعه حضوری کنید که باید کپی و اصل بلیط و پاسپورت رو با خودتون ببرید قبلش زیر و بم آن رو در بیاورید تا دچار مشکل نشوید . در ضمن تا یادم نرفته بگم اگر شما کپی بلیط و پاسپورتتون رو نزد یکی از اقوام در ایران بذارید تا 6 ماه بعد از پرواز هم می تونن به صورت فریت برای شما چیزهایی بفرستند . اما در مورد رسیدن وسایل اینجا و گرفتن از فرودگاه مطالبی هست که یا براتون پینوشت می کنم یا در پست بعدی میذارم .

اما اولویت وسایل :

از خوراکی ها :

سبزی خشک ( اینجا تره نیست سبزی هم خیلی در مقایسه با ایران گرونه  ) بهتره مقداری سبزی رو بعد از خشک کردن برای پلو و قورمه یا آش اگر اهلش هستید قاطی کنید و بقیه رو بصورت جداگانه بیارید که اگر از هر کدوم تموم شد همین جا قاطی کنید سبزیجاتی که ما آوردیم شامل : فورمه ، پلو ، نعناع ، شوید ، تره ، گشنیز ، جعفری ، ترخون ، مرزه ، شنبلیله ، لوبیا سبز ، باقالی

خاکشیر، مقداری نبات ، عرق نعناع ،گلاب ،1قوطی چایی برای روزهای اول ، ادویه جات ، خرما خشک ( اگر دوست دارید ) ، کمی قند ، اگر بچه دار هستید مقداری خوراکی یا میوه برای توقف میانی در فرودگاه چون خیلی قیمت ها بالاست ، دارو ( که لیستش در پستهایی که از ایران نوشتم گذاشتم ) زعفران ، زرشک ، آلو ، خشکبار

ظروف آشپزخانه :

قاشق و چنگال استیل ( اینجا خیلی گرونه و سرویس ها هم 6 نفره نیست ) لیوان دسته دار بلور برای چایی ( اینجا از نوع ارزون موجود نیست فقط سرامیکی هست ) قوری چینی و کتری ،اگر سرویس قابلمه تفلون در ایران خارجی دارید می خواهید مفت بفروشید این کا رو نکنید با خودتون بیارید ( اینجا تو حراج قیمتها خوب میشه اما من در کل ترجیح می دم اگر به اندازه یک قاشق چایخوری هم جا دارید از ایران بیارید چون اینجا تا مدتها باید از جیب خرج کنید هر چی کمتر خرج کنید به نفعتونه ) سرویس عذا خوری 6 نفره سبک ( از آوردن لیوان آب خودداری کنید در فروشگاههای 1 دلاری می تونید تهیه کنید ) 1 قابلمه روحی کوچک ( چون اینجا ماست گرونه و به صرفه تره که خودتون درست کنید ) 1 عدد ظرف پیرکس ( البته اگر بارتون اجازه داد هم از نوع ماهی تابه و هم از نوع قابلمه )

متفرقه :

لباس زیر و جوراب برای مصرف یک سال ، لیف ایرانی ، لباسهای خوبتون و حتما بیارید ، مقداری اسباب بازی برای بچه ها به خصوص خوبهاش ، اینجا اسباب بازی خوب خیلی گرونه ، روتختی ، ملافه و رو بالشی ،پتو گلبافت ،دمپایی رو فرشی خوشگل ، دمپایی پلاستیکی نیکتا ( اینجا دمپایی های پیلاستیکیش خیلی زشته ) اهل حجاب هستید مانتو و شال و روسری اضافه ( مانتو هاشون برای عربهاست و خیلی بلنده ، و شال و روسری هم مال ایران خوشگل تره ) فرش ماشینی 3متری بهتره ، طلا و جواهر در حد استفاده ( چون اینجا برای نگهداری اشیا قیمتی در منزل امن نیست احتمال اومدن دزد هست و بانکها بعد از شش ماه صندوق امانات را به شما اجاره میدن تنها تا 6 ماه رایگانه) قران و مفاتیح با ترجمه فارسی ، اینجا کتاب هم گرونه کتابهای مورد علاقه فرزندتون و کتابهای ضروری خودتون و بیارید البته دیکشنری با ایران یه قیمته اگر ندارید نخرید و همین جا بخرید ، چیزهایی که ازشون خاطره دارید و در مواقع دلتنگی شما را آروم می کنه خیلی اینجا بهتون آرامش میده حتی اگر عکس یا هدیه از عزیزی باشه ، سی دی های نرم افزار مثل کینگ ، چند بسته کیسه فریزر ( اینجا ازاون کیسه فریزرهای خودمون نیست و فقط زیپ کیف هست ، چکمه های ایرانتون برای فصل پاییز و بهار در بارون به دردتون می خوره ، سویشرت و بارانی خوب دارید بیارید .

اگر سوالی داشتید بپرسید در خدمتیم .

اوضاع و احوال ما :

حالمون خوبه از اومدن به کانادا هنوز پشیمون که نیستیم هیچ خدا رو هم هزاران بار شاکریم . اما همون دلتنگی ها یی که همه ازش میگن سراغمون میاد گاهی یه کوچولو غمگین میشیم ولی گذراست و خوشبختانه اینجا تقریبا همه ویکندها یه جشن و فستیوالی برگزار میشه که با رفتن به این جاها آدم خیلی روحیش عوض میشه دیگه اینکه در مورد شروع کلاسهای فول تایم ، از چهارشنبه کلاسهای محسن شروع میشه و کلاسهاش در دانشگاه مونترال تشکیل میشه همه میگن خیلی جای خوبی افتاده سطح کلاسها خوبه ولی زیاد باید بخونه چون خیلی سخت می گیرن . کلاسهای من هم تقریبا تا 15 روز دیگه شروع میشه و همین یکی دو روزه قرار جای کلاسهای من هم معلوم بشه دعا کنید بعد از پایان دوره خوب یاد بگیرم . اینجا همه چی بستگی به سطح زبان داره .

 امیر حسین هم از 29 آگوست میره مدرسه اینجا لوازم مورد نیاز بچه ها برای مدرسه حراج شده و واقعا حراج شده بر عکس ایران خودمون که این موقعها قیمت ها بالا میره . با مهد هم کنار اومده و خیلی دوست داره امیدوارم از مدرسش هم خوشش بیاد . راستی چند روز پیش تعریف کرد که مصطفی هم کلاسیشون که کاناداییه به این و آرش به فارسی گفته بدو بیا و خودش دویده رفته و دیگه اینکه یه دختر همکلاسیشون به اسم" لق " مثل امیر و آرش بالا و پایین میپریده و می گفته 1،2,3 خنده به قول سارا به جای اینکه اینها زبان یاد بگیرن دارن به همکلاسیهاشون زبان فارسی یاد می دن . قهقهه خدا رو چه دیدی شاید زورشون رسید زبان رسمی کانادا شد فارسی دیگه همه ایرانی ها از خوندن زبان به خصوص زبان فرانسه نجات پیدا خواهند کرد زبان

 این هفته هم جشن بچه ها برگزار شد که خیلی با شکوه بود و به امیر حسابی خوش گذشت هر ساله اواسط آگوست یعنی 2  هفته قبل از آغاز مدرسه ها این جشن در پارک ژان د قپو برگزار میشه جالبه که بلیط اتوبوس و مترو برای اون مسیر رایگان میدن که ما چون بلیط ماهانه می خریم نگرفتیم . بازدید از موزه های اونجا برای بچه ها رایگان بود . ماشین و موتور پلیس آورده بودند که بچه ها می رفتند خودشون سوار میشدند و پلیس ها با بچه ها عکس یادگاری می گرفتند . قسمتی برای آشنایی بچه ها با علوم طراحی شده بود که امیر حسین رفت با میکروسکوپ چند مدل برگ و سنگ رو زیر میکروسکوپ دید . یک غرفه هم چینی ها داشتند که اعداد رو به زبان خودشون نوشته بودند و به بچه ها کاغذ و قلم می دادند تا نوشتن چینی یاد بگیرن و آخر سر بهشون آب نبات می دادن که امیر حسین گفت من می خوام فارسی بنویسم و برای خانمه چینیه نوشت آب ، نان ... و اون خانم هم که خوشش اومده بود بهش یه آب نبات داد . دیگه اینکه صورتشون و نقاشی کردند ، یه قسمتی هم بود که به بچه ها و پدر و مادرها یکی یک کونگا می دادن برای نواختن و یه آقای سیاه پوست می زد و یاد می داد و ما هم می زدیم تجربه جالبی بود در حین نواختن یه خانم چینی اومد و از من اجازه گرفت تا از امیر جسین عکس و فیلم بگیره و گفت هفته آینده از تلویزیون پخش میشه من هم اجازه دادم . کلی هم تشکر کرد . اینجا برای هر چیز کوچکی  از شما تشکر می کنن و اگر سهوا تنتون بهم بخوره حتی اگر مقصر نباشن عذر خواهی می کنن . بچه ها کاردستی های زیادی درست کردند ، چند محوطه بزرگ برای بازی با اسباب بازیهای بادی بود که همش هم رایگان بود . اجرای نمایش و حرکتهای زیبای ژیمناستیک توسط بچه های ورزشکار خلاصه خیلی تهیه دیده بودند ما که بیش از 5 ساعت اونجا بودیم باز هم به خیلی جاها نرسیدیم . جای همه دوستان خالی بود به خصوص دوستای امیر حسین که الان ایرانن با امیرحسین یادشون کردیم . امیدوارم زیر سایه پدر و مادر همیشه شاد و موفق باشند .

راستی عزیزان در شبهای عزیز قدر دعا برای همه اسیران بستر بیماری و گرفتارها رو فراموش نکنید . به امید قبولی طاعات و عبادات همه مومنان لبخند 

منتظر شنیدن خبرهای خوب از شما دوستان هستیم . همچنان نظرهای شما مشوق ما برای نوشتن خواهد بود . به خداوند می سپاریمتان . شاد و سرافراز باشید . لبخند

 

  
نویسنده : محسن و مریم ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

از هر دری سخنی

سلام به همه شما دوستان گل که بزرگترین مشوق ما برای نوشتن پستها هستید . شروع ماه رمضان رو بهتون تبریک می گم هر چند می دونم دیگه حال و هوای قبلا رو نداره و بهتون حق می دم اما بدونید ما با خداییم و خودش یاورمون خواهد بود اگر ایمان قلبی داشته باشیم. ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید ما هم برای شما بهترینها رو خواهانیم .

 می دونم که بهتون قول  دادیم و فراموش نکردیم و همین جا بهتون قول میدم پست بعدی در مورد اولویت  آوردن وسایل و فریت بار باشه .  این پست خیلی طولانی شده اگر خستتون می کنه ما رو ببخشید به هرحال همانطور که از عنوان وبلاگمون پیداست اینجا برای ما یه جور دفتر خاطرات هم هست تازه کلی خاطره دارم که فکر کنم از حوصله این پست خارج بشه و باید به مرور بنویسمشون.

و اماگوشه ای از خاطرات و تجربیات دیگر ما :

 تقریباَ بعد از گذشت 20 روز از ثبت نام امیرحسین 2هفته پیش نامه مدرسه اومد و مدرسه اش مشخص شد ما هم فردای اونروز که می شد جمعه شال و کلاه کردیم که بریم مدرسه و با محیط آشنا بشیم و مطمئن بشیم که بهش سرویس می دن یا نه که با درهای بسته روبرو شدیم متوجه شدیم مدرسه ها تا اواخر آگوست تعطیله و معملها و کادر دفتری هم نیستند تازه کمسیون اسکولق ( آموزش و پرورش اینجا هم ) تا 8 آگوست تعطیله  . دلم برای شوهر بنده خدام و همه معلمهای ایران سوخت که تو ایران کادر دفتری در طول تابستون باید هفته ای 2 روز اجباری برن مدرسه که با وجود کلاسهای تجدیدی میشه هر روز هفته و  ما هیچ موقع تعطیلی تابستون به خودمون ندیدیم تازه تا میان بگن حقوق ما کمه همه میرزن سرشون که عید تعطیلید ، تابستون تعطیلید در حالیکه چه تعطیلاتی ؟ سوال خلاصه دست خالی برگشتیم خونه . ناراحت

جمعه هم کارت های پی آرمون رسید لبخندکه تقریباَ 2 ماه طول کشید تا اومد .

ویزا کارتهامون به لطف اعتصاب اداره پست تقریباَ 2 هفته ای میشه که رسیده یعنی به جای اینکه 10 روزه بیاد بیش از یک ماه طول کشید . مژه

چیزی که اینجا نظر آدم رو به خودش جلب می کنه اینه که مردم واقعا صبورند و اصلا غر نمی زنن حتی اگر به دلایلی مترو یا اتوبوس تاخیر کنه همه مرتب سر جای خودشون می ایستند و بعد از اومدن قطار یا اتوبوس هیچ کس هجوم نمی بره ، در صورتی که اتوبوس یا مترو شلوغ باشه همه مراعات می کنن که به کسی نخورن بر عکس ایران که از این فرصت استفاده می کردند تا خستگی کمر و پاهاشون رو با لم دادن رو بغل دستیشون به در کنن . راستی در قسمت جلوی همه اتوبوس ها صندلیها پشت به شیشه اتوبوس و بصورت تا شو قرار گرفته و در بالای صندلی ها از مردم تشکر کرده و خواسته که این مکان رو برای نشستن افراد مسن ، خانمهای باردار ، افراد معلول و کسانی که با چرخ دستی یا کاسکه وارد اتوبوس می شن خالی بزارن . دیگه اینکه وقتی افراد معلول می خوان با ویلچر وارد اتوبوس بشن جلوی در بصورت شیب دار میشه که اونها وارد بشن . چند روز پیش یه آقای نابینا وارد اتوبوس شد راننده اونقدر حرکت نکرد تا اون آقا روی صندلی نشست .

این صبور بودن شامل بچه هاشون هم میشه برعکس بچه های ایرانی که از سر کول هم بالا می رن کار به کار هم دارن و با هم دعوا می کنن من تا حالا ندیدیدم اینجا بچه ها همدیگر رو بزنن چند روز پیش توی پارک چند تا پسر بچه با هم قلعه می ساختند یه پسر بچه دیگه که با شتاب می دوید سهوا پاش رفت روی قلعه اونها و قلعه کاملا خراب شد اما اون بچه ها فقط گفتند : " واو " و همه چیز تموم شد و دوباره شروع به ساختن کردند یعنی خیلی راحت گذشت کردند و بدون جنگ و خونریرزی همه چی تموم شد اگر بچه های ایرانی باشن داد و هوار راه می اندازن و دعوا می کنن

همیشه توی فروشگاه که میریم تنها بچه ای که صداش به گوش می رسه پسر ماست . اینجا بچه ها ساعت 8 تا 9 شب باید خواب باشن و اگر بعد آن ساعت بچه ای با پدر و مادرش بیرون باشه اون پدر و مادر بی قید بند شناخته میشن در حالیکه بچه های خانواده های ایرانی اگر ساعت 10 شب بخوابن پدر و مادرها میگن امروز بچمون خیلی خسته بوده . خوب با این وروجکها چیکار باید کرد ما که به این نتیجه رسیدیم ریشه در ژنمون داره .گریه

اینجا دو ، سه تا خاطره از امیرحسین بگم که برامون بمونه : یکی اینکه چند روز پیش رفته بودیم توی یک فروشگاه خرید طبق معمول همیشه

امیر با صدای بلند داد زد " مامی آب "

محسن بهش گفت ددی داد نزن

امیر که متوجه نشده بود پدرش برای چی بهش می گه داد نزن گفت اینها که نمی فهمند من چی می گم . در همین لجظه یه خانم ایرانی که پشت سر ما بود گفت عزیزم ولی من فهمیدم چی گفتی تعجب که کلی خندیدیم که به موقع بود خنده و  برای چندمین بار براش توضیح دادیم نباید با فریاد صحبت کنی .

دومی اینکه روز جشن تیرگان یه پسر بچه 3 یا 4 ساله ایرانی اومده بود دورو بر امیر و آرش و ظاهرا فارسی می فهمید و فقط انگلیسی می تونست صحبت کنه و مرتب با زبان انگلیسی با امیر حسین و آرش ضحبت می کرد دیدم امیر حسین بهش می گه آی کنت آندرستند و اون بچه بازهم انگلیسی صحبت می کرد یه دفعه امیر حسین برگشت بهش گفت می دونم ایرانی هستی ولی می خوای ما رو فلک بزنی ( یعنی ما رو کلک بزنی ) چون از روز قبلش ما بهش گفته بودیم فردا جشن ایرانی هاست و بچه انتظار داشت فقط زبان فارسی بشنوه .

اما بعد از کلی این در و اون در زدن برای مهد کودک با کمک مرکز بهداشت اینجا که بهش می گن سی ال اس سی با یک مکانی آشنا شدیم مثل خانه فرهنگهای خودمون در ایران اما اون کجا و این کجا ؟سوال که تفریحات خیلی خویب برای خانواده ها هم داره اینم چون خاطره طو لانی داره توضیح بیشتر رو بعدا براتون می گم .  که خلاصه به ما گفتن ما میتونیم پسری رو با گرفتن وقت قبلی هر هفته یه نصف روز یا صبح یا عصر بذاریم اونجا آخه بچه ام طفلی خیلی حوصله اش سر می رفت تقریبا سه هفته رفت تا اینکه به لطف سارا ( مامان سارا ) یه مهد دولتی که وابسته به کالج داوسون است پیدا کردیم و از دوشنبه امیر حسین و فرستادیم که خیلی هم دوست داشت اما نمی دونم از 5شنبه شب چش شده که گذاشته سر ناسازگاری که من نمی خوام برم مهد خلاصه با بد بختی بردیمش ، چون روز پارکشون بود و قرار بود ساعت 30/9 برن و ما ساعت 10  رسیدیم . آدرس پارک رو گرفتیم به امید اینکه تو پارک بذاره ما بریم اما راضی به رفتن ما نشد و مجبور شدیم باهاشون تا مهد برگردیم دم مهد هم خودش و زد و کشت که من می خوام با شما بیام خونه که من گفتم ما کلاس داریم و خونه نمی ریم و من دیرم شده باید برم و مثلا رفتم ولی به پدرش گفتم تو کمی پیشش بمون و بعد بیا و خودم رفتم پشت نرده ها و از دور نگاش می کردم دل تو دلم نبود و خودم وضعم بدتر بود ولی چاره ای نیست می خوام عادت کنه از چند روز دیگه کلاسهای اصلی شروع میشه و خودش هم از یک ماه دیگه باید بره متقنل و باید تا 4 و 5 بمونه تا کلاسهای ما تعطیل بشه برای همین گذاشتیمش مهد اما بعد از مدتی که گریه اش قطع شد من اومدم خونه ولی امیر خان بعد از اینکه نهارشو خورده بود با بابایی تشریف آورد خونه و همش میگه من بعد از ویکند نمی رم مهد عصبانی

یه خاطره هم از مهدش بگم اینجا بچه ها بعد نهار باید 3 ساعت بخوانبد و اگر هم خوابشون نمی آید باید در حالت ریلکس باشند . روز اول دی کر ،امیر و آرش ایرانی بازی در آوردن تصمیم گرفتن معلم و بذارن سر کار و مرتب با معلمشون فارسی حرف زدن به قول خودشون می خواستند امتحان کنند ببینند فارسی می فهمه یا خودش و به نفهمیدن می زنه که از نظر اونها می فهمیده و به حرفهای اونها جواب اوکی میداده . بعدش هم پسر من خواسته به انگلیسی بگه من خوابم نمی آید و می خوام دراز بکشم گفته آی هو نات اسلیپ آی هو دراز قهقهه معلمشون هم گفته اوکی و این دوتا وروچک کلی کیف کردن که معلمشون فارسی می فهمه .

دیگه اینکه بچه ها تو مهد برای سوار شدن سه چرخه و ماشین باید کلاه کاست یا کلاه دوچرخه سواری بذارن که اینجا هم مجبور شدیم با تکس 16 دلار برای خرید کلاه بدیم چون پسری می خواست تو مهد دوچرخه بازی کنه .

دیگه اینکه بچه ها تو مهد هیچ گونه آموزش مستقیمی ندارند منظورم اینه که تو ایران بچه هایی که مهد می رفتن شعر یاد می گرفتن ، کاردستی درست می کردن و نقاشی می کشیدند و ... اما اینجا نظرشون اینه که بچه ها باید تو مهد فقط بازی کنن و کیف کنن یا در نهایت با زبان انگلیسی و فرانسه هم به صورت غیر مستقیم آشنا بشن و تا حدی بر حسب مورد رفتارهای درست اجتماعی رو بهشون تذکر میدن مثلا کسی سرما خورده باشه و عطسه کنه یاد آوری می کنن دستت رو جلوی صورتت بگیر یا تو پارک بهشون می گفتند باید صبر کنید بچه هایی که از شما جلوتر اومدند آب بخورند بعد شما و ....

دیگه اینکه اینجا هر موقع بچه ها رو بخوان بفرستند توی حیاط یا برای بازی ببرن پارک براشون کرم ضد آفتاب می زنن تا پوستشون آسیب نبینه و برای بیرون بردن بردن از مهد همه بچه ها کاورهای مخصوص مهد و می پوشن و یک پارچه بلند که در کنارش دستگیره های رنگی داره می یارن و هر بچه دستگیره رنگ لباس خودش و رو مید گیره . بعد هم مهد های خیلی مجهزی دارن که اغلب داری زمین شن بازی ، به تعداد بچه ها که چه عرض کنم خیلی بیشتر از بچه ها دوچرخه و اسکوتر داره و ... من که هوس می کنم بچه بشم و برم مهد .

دیروز شنبه هم یکی از دوستان به نام آقا مصطفی لطف کردند و ما رو به همراه چند خانواده دیگه که 22 نفر میشدیم برای نهار به پارک مونت رویال دعوت کردند جای همسر شون حمیده خانم و فرزندانشون که الان ایران هستند خیلی خالی بود با دوستان خیلی خوب و جدیدی آشنا شدیم حمیده جون و آقا محسن و دخترهای نازشون ناهید و نیکی  که قرار شد از این به بعد برای من و همسرم زندایی حمیده و دایی محسن باشن چون حمیده جون منو یاد زندایی زهره گلم می نداخت که یکی از کسایی که همیشه به یادش هستم و خیلی دوسش دارم و از خداوند براش بهترینها رو می خوام ، سمیرا جون و  آقا مرتضی و پسر گلشون رایان که همسن امیر بود و حسابی با هم بازی کردند ، لادن عزیز که تو برخورد اول خیلی به دلم نشست ، خانواده بابایی که از قبل ارادت خدمتشون داشتیم و همیشه با اونها به ما خیلی خوش می گذره و دیگر دوستان  اما بساط جوجه کباب و کباب کوبیده ، چایی رو زغال و بلال و .... ما رو به یاد جمعهایی که در ایران داشتیم و کباب هایی که پدرم درست می کرد انداخت و دلم دوباره هوس همون جمعها رو کرد ! افسوس

در مورد ماه رمضان در سرزمین کفر باید بگم که اینجا روز 5شنبه که فلایر فروشگاه مکسی اومد درست صفحه وسطش  زده رمضان مبارک و یکی از بهترین مارکهای برنج اینجا رو که تقریبا هر 5 کیلوش بین 13 تا 14 دلاره زده نزدیک به 7 دلار ، میگو ، مرغ و گوشت حلال + خرما و گردو برای این ایام مبارک حراج شده یاد ایران افتادم که هر سال موقع ماه رمضان از برنج گرفته تا مرغ و ... قیمتها بالا می ره آخ 

گرچه دنیای حرف باقی است ولی هم شما و هم من خسته شدیم تا پست بعدی براتون بهترینها رو آرزو داریم . دعای خیر در شبهای احیا برای همه هموطنان به خصوص گرفتارها و بیمارها فراموش نشه .

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما لبخند

شاد و سربلند باشید .قلب

  
نویسنده : محسن و مریم ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :