چرا این وبلاگ رو نوشتم

سلام به همه خوانندگان این وبلاگ بخصوص پسرمون امیر حسین که در  آینده میدونم این وبلاگ رو میخونند . بالاخره ما هم شروع به نوشتن این وبلاگ کردیم ، به چند دلیل  اول از همه ثبت خاطرات قبل از رفتن تا بعد از این که به کانادا رفتیم  ودر مواقع دلتنگی بخونیم تا فراموش نکنیم چقدر برای بدست آوردنش زحمت کشیدیم و دیگر اینکه پسرمان در آینده یاد بگیرد که برای بدست آوردن چیزهایی که برایش ارزش دارد شاید مجبور باشد چیز های دیگری را از دست بدهد و همیشه همه چیز به را حتی بدست نمی آید و دیگر اینکه تجربیات ما هم مثل دیگر وبلاگ نویسان کمکی باشد به مهاجرین آینده

از کجا آغاز شد :

مثل همه مهاجرین ما هم از سالهای جلوتر حتی قبل از ازدواج به خصوص به کشور کانادا علاقه مند بودیم تا اینکه در یک روز بهاری بطور اتفاقی برنامه تلوزیونی یکی از وکلای مهاجرت را می دیدیم و متوجه شدیم که کشور کانادا یک سری مشاغل را نیاز دارد با توجه به امکان یادگیری  و علاقه همسرم یکی از مشاغل را انتخاب کرد و بعد از اینکه کلی در مورد نحوه مهاجرت تحقیقات کردیم و به دفتر تهران خانم وکیل رفتیم و در آنجا مشاوره شدیم به ما گفتند احتمال قبولی شما هست . چون همسرم لیسانس زبان انگلیسی داشت و در این رشته تدریس هم می کرد از لحاظ زبان مشکلی نداشتیم . بعد از مدتی توسط یکی از دوستان خوبمان ( آقای درویش ) با دوستی در کانادا  به نام آقای روزبه آشنا شدیم که مقیم شهر مونترال بود و بعد از صحبت کردن با ایشان و اطلاعات خوبی که در اختیار ما قرار دادند تصمیم گرفتیم برای اقامت در این شهر اقدام کنیم .

امیر حسین عزیزم تو در آن موقع حدوداً یکساله بودی - پدرت با اراده قوی و جدیت کامل شروع به خواندن زبان فرانسه کرد و با استعداد فراوان و پشتکار خوبی که داشت توانست این زبان را هم به خوبی فرا بگیرد .

درست یکسال بعد یعنی فروردین ماه سال ١٣٨٧ در یک روز بهاری ما به سفارت کانادا رفتیم و مدارک رو به آنها تحویل دادیم . نمی دانم چرا ولی بعد از تحویل مدارک دلم خیلی گرم شد که ما پذیرفته خواهیم شد . حدود ۴ ماه بعد یعنی مرداد ٨٧ مصادف با آگوست ٢٠٠٨ فایل نامبر کبک برای ما فکس شد از این پس همسرم با جدییت مضاعف زبان فرانسه را ادامه داد تا اینکه در اسفند ١٣٨٧ مصادف با مارس ٢٠٠٩ طی یک فکس از ما برای روز ٨٨/٠٢/١٣ مصادف با ٣می ٢٠٠٩ یعنی درست روز تولد پسرمان دعوت به مصاحبه در سوریه شدیم جالب اینجاست که ٣ روز قبل از تاریخ مصاحبه ، تولد حضرت زینب ( س) بود . با وجود تمام اضطرابی  که داشتیم اما ته دلمان گرم بود . خلاصه بلیط گرفتیم و عازم سوریه شدیم .روز قبل مصاحبه سری به هتل روتانا سوییت زدیم تا فردا تا محیط آشنا باشیم کمی در فروشگاه هتل گشت زدیم و حتی به طبقه ای که قرار بود مصاحبه شویم رفتیم و اطمینان پیدا کردیم که فردا باید به همین جا مراجعه کنیم .

صبح روز یکشنبه ٣ می ٢٠٠٩ بطرف هتل رفتیم در آنجا چند نفر دیگر هم بودند که نوبت آنها قبل از ما بود ساعت حدود ٩ بود و ما قرار بود ساعت ١٠ مصاحبه داشته باشیم

بالاخره ساعت ١١ و خانم کارمینا پرون که افسر پرونده ما بود با کاغذی که در دست داشت آمد و اسم ما را صدا زد جالب است که این خانم چهره فوق العاده جدی داشت و من همان لحظه قلبم ریخت . از جایمان بلند شدیم و پشت سر ایشان به طرف آسانسور رفتیم و از همانجا با همسرم شروع به صحبت کرد البته به زبان فرانسه . به داخل یکی از سویتهای هتل در طبقه 6 که به همین منظور آماده شده بود رفتیم . ایشان شروع به پرسیدن سؤالات کردند اول در مورد نام و نام خانوادگی و ترجمه شناسنامه های هر سه نفر را خواستند به محض اینکه چشمش به شناسنامه امیر حسین افتاد شروع به کف زدن کرد و بعد هم پاسپورتها را چک کرد سپس سایر مدارک را یکی یکی گرفت و در مورد هر کدام سؤالاتی می پرسید و در لب تابی که در مقابش بود چیزهایی تایپ می کرد . همسرم واقعاً برای این روز زحمت کشیده بود او سرود ملی کانادا رو به هر دو زبان انگلیسی و فرانسه حفظ کرده بود ، تعداد رودخانه های موجود در کانادا و خیلی اطلاعات دیگر در مورد جغرافیا ، سیاست و تکنولوژی اون و حتی مفهوم تمام علائم موجود روی پرچم کانادا و شهر کبک را می دانست و وقتی در مورد این مطالب برای  خانم پرون توضیح می داد ایشون با تعجب و البته اشتیاق گوش می دادند .بالاخره نوبت به من رسید از من به زبان انگلیسی سوالاتی پرسید در مورد تحصیلاتم که چند سال طول کشیده - چه رشته ای خوانده ام - در مورد شغلم - و اینکه چرا کشور کانادا و بخصوص مونترال را انتخاب کرده ایم . بالاخره سوالات تمام شد و شروع به چک کردن امتیازات کرد و یکسری پرینت گرفت و از جایش بلند شد و به زبان فرانسه گفت : تبریک می گم شما پذیرفته شده اید . به کشور کانادا خوش آمدید .

این خانم علی رغم چهره جدی اش فوق العاده مهربان بود و کلی در طول مصاحبه به ما آرامش می داد ما همان جا به یاد ایران افتادیم که وقتی به جایی مراجعه میکنیم از منشی گرفته تا کسی که سمت بالاتری دارد همین که می فهمد کارت به او گیر است شروع به اذیت کردن یا به اصطلاح خودمان سر کار گذاشتن می کند یا احساس قدرت می کند ولی این خانم آنقدر صمیمانه رفتار می کرد که وقتی وارد اتاق شدیم من آرامش گرفتم و احساس بهتری نسبت به وی پیدا کردم .

جالب است بدانید من حتی یک کلمه هم فرانسه نمی دانستم و فکر می کردم امکان دارد لهجه انگلیسی او را هم نفهمم و از همسرم خواسته بودم اگر مکث کردم سؤال را با لهجه آسانتری برایم تکرار کند در حالیکه هر سؤالی از من پرسید مشکلی برایم پیش نیامد این را نوشتم تا دوستانی که هنوز به مصاحبه نرفتند بدانند که باید آرامش خودشان را حفظ کنند و در ضمن آنقدر این کانادایی ها انسانهای مهربان و خونگرمی هستند که اصلاً آدم در کنارشون احساس غریبی نمی کنه که هیچ تازه آرامش هم به آدم می دن پس اصلاً دستپاچه نشوید و نگران هم نباشید اونها اصلاً به اصطلاح خودمون قصد پیچوندن فرد مصاحبه شونده رو ندارند و دنبال دو چیز هستند :

1- شما آنچه که در زمان تشکیل پرونده ادعا کردید صحت دارد( مدارک مورد ادعای شما واقعی است )

2- از لحاظ روانشناسی ، شما رو یه جورایی روانشناسی می کنند که به درد مملکتشون می خورید یا نه؟

خلاصه ما قبول شدیم و خانم پرون شروع کرد به زبان فرانسه در مورد کارهایی که باید انجام بدهیم تند تند توضیح داد ( که باید وارد یک سایت بشید و فرمها رو بگیرید ) و  اینکه باید فرمها رو پر کنیم و به قسمت فدرال بفرستیم در ضمن کتابچه راهنمای زندگی در کبک را نیز به ما داد به همراه csq هر سه نفرمان .

از قبل از اینکه بالا برویم با دوستانی که برای مصاحبه آمده بودند قرار گذاشتیم همه برگردند پایین و اطلاع بدهند که نتیجه چی شد .

وقتی آمدیم پایین ساعت 1 بعد از ظهر بود و همه فکر میکردند که ما رفتیم زیرا مصاحبه اکثر آنها 45 دقیقه طول کشیده بود ولی ما حدود 2 ساعت .

همانجا از همدیگر شماره تماس گرفتیم تا با هم در ارتباط باشیم و جالب است که بدانید همین کار در مراحل بعدی مشکل گشای کار ما شد .

بقیه مطلب را در پست بعدی می نویسیم .

 

  
نویسنده : محسن و مریم ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :