از هر دری سخنی

سلام به همه شما دوستان گل که بزرگترین مشوق ما برای نوشتن پستها هستید . شروع ماه رمضان رو بهتون تبریک می گم هر چند می دونم دیگه حال و هوای قبلا رو نداره و بهتون حق می دم اما بدونید ما با خداییم و خودش یاورمون خواهد بود اگر ایمان قلبی داشته باشیم. ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید ما هم برای شما بهترینها رو خواهانیم .

 می دونم که بهتون قول  دادیم و فراموش نکردیم و همین جا بهتون قول میدم پست بعدی در مورد اولویت  آوردن وسایل و فریت بار باشه .  این پست خیلی طولانی شده اگر خستتون می کنه ما رو ببخشید به هرحال همانطور که از عنوان وبلاگمون پیداست اینجا برای ما یه جور دفتر خاطرات هم هست تازه کلی خاطره دارم که فکر کنم از حوصله این پست خارج بشه و باید به مرور بنویسمشون.

و اماگوشه ای از خاطرات و تجربیات دیگر ما :

 تقریباَ بعد از گذشت 20 روز از ثبت نام امیرحسین 2هفته پیش نامه مدرسه اومد و مدرسه اش مشخص شد ما هم فردای اونروز که می شد جمعه شال و کلاه کردیم که بریم مدرسه و با محیط آشنا بشیم و مطمئن بشیم که بهش سرویس می دن یا نه که با درهای بسته روبرو شدیم متوجه شدیم مدرسه ها تا اواخر آگوست تعطیله و معملها و کادر دفتری هم نیستند تازه کمسیون اسکولق ( آموزش و پرورش اینجا هم ) تا 8 آگوست تعطیله  . دلم برای شوهر بنده خدام و همه معلمهای ایران سوخت که تو ایران کادر دفتری در طول تابستون باید هفته ای 2 روز اجباری برن مدرسه که با وجود کلاسهای تجدیدی میشه هر روز هفته و  ما هیچ موقع تعطیلی تابستون به خودمون ندیدیم تازه تا میان بگن حقوق ما کمه همه میرزن سرشون که عید تعطیلید ، تابستون تعطیلید در حالیکه چه تعطیلاتی ؟ سوال خلاصه دست خالی برگشتیم خونه . ناراحت

جمعه هم کارت های پی آرمون رسید لبخندکه تقریباَ 2 ماه طول کشید تا اومد .

ویزا کارتهامون به لطف اعتصاب اداره پست تقریباَ 2 هفته ای میشه که رسیده یعنی به جای اینکه 10 روزه بیاد بیش از یک ماه طول کشید . مژه

چیزی که اینجا نظر آدم رو به خودش جلب می کنه اینه که مردم واقعا صبورند و اصلا غر نمی زنن حتی اگر به دلایلی مترو یا اتوبوس تاخیر کنه همه مرتب سر جای خودشون می ایستند و بعد از اومدن قطار یا اتوبوس هیچ کس هجوم نمی بره ، در صورتی که اتوبوس یا مترو شلوغ باشه همه مراعات می کنن که به کسی نخورن بر عکس ایران که از این فرصت استفاده می کردند تا خستگی کمر و پاهاشون رو با لم دادن رو بغل دستیشون به در کنن . راستی در قسمت جلوی همه اتوبوس ها صندلیها پشت به شیشه اتوبوس و بصورت تا شو قرار گرفته و در بالای صندلی ها از مردم تشکر کرده و خواسته که این مکان رو برای نشستن افراد مسن ، خانمهای باردار ، افراد معلول و کسانی که با چرخ دستی یا کاسکه وارد اتوبوس می شن خالی بزارن . دیگه اینکه وقتی افراد معلول می خوان با ویلچر وارد اتوبوس بشن جلوی در بصورت شیب دار میشه که اونها وارد بشن . چند روز پیش یه آقای نابینا وارد اتوبوس شد راننده اونقدر حرکت نکرد تا اون آقا روی صندلی نشست .

این صبور بودن شامل بچه هاشون هم میشه برعکس بچه های ایرانی که از سر کول هم بالا می رن کار به کار هم دارن و با هم دعوا می کنن من تا حالا ندیدیدم اینجا بچه ها همدیگر رو بزنن چند روز پیش توی پارک چند تا پسر بچه با هم قلعه می ساختند یه پسر بچه دیگه که با شتاب می دوید سهوا پاش رفت روی قلعه اونها و قلعه کاملا خراب شد اما اون بچه ها فقط گفتند : " واو " و همه چیز تموم شد و دوباره شروع به ساختن کردند یعنی خیلی راحت گذشت کردند و بدون جنگ و خونریرزی همه چی تموم شد اگر بچه های ایرانی باشن داد و هوار راه می اندازن و دعوا می کنن

همیشه توی فروشگاه که میریم تنها بچه ای که صداش به گوش می رسه پسر ماست . اینجا بچه ها ساعت 8 تا 9 شب باید خواب باشن و اگر بعد آن ساعت بچه ای با پدر و مادرش بیرون باشه اون پدر و مادر بی قید بند شناخته میشن در حالیکه بچه های خانواده های ایرانی اگر ساعت 10 شب بخوابن پدر و مادرها میگن امروز بچمون خیلی خسته بوده . خوب با این وروجکها چیکار باید کرد ما که به این نتیجه رسیدیم ریشه در ژنمون داره .گریه

اینجا دو ، سه تا خاطره از امیرحسین بگم که برامون بمونه : یکی اینکه چند روز پیش رفته بودیم توی یک فروشگاه خرید طبق معمول همیشه

امیر با صدای بلند داد زد " مامی آب "

محسن بهش گفت ددی داد نزن

امیر که متوجه نشده بود پدرش برای چی بهش می گه داد نزن گفت اینها که نمی فهمند من چی می گم . در همین لجظه یه خانم ایرانی که پشت سر ما بود گفت عزیزم ولی من فهمیدم چی گفتی تعجب که کلی خندیدیم که به موقع بود خنده و  برای چندمین بار براش توضیح دادیم نباید با فریاد صحبت کنی .

دومی اینکه روز جشن تیرگان یه پسر بچه 3 یا 4 ساله ایرانی اومده بود دورو بر امیر و آرش و ظاهرا فارسی می فهمید و فقط انگلیسی می تونست صحبت کنه و مرتب با زبان انگلیسی با امیر حسین و آرش ضحبت می کرد دیدم امیر حسین بهش می گه آی کنت آندرستند و اون بچه بازهم انگلیسی صحبت می کرد یه دفعه امیر حسین برگشت بهش گفت می دونم ایرانی هستی ولی می خوای ما رو فلک بزنی ( یعنی ما رو کلک بزنی ) چون از روز قبلش ما بهش گفته بودیم فردا جشن ایرانی هاست و بچه انتظار داشت فقط زبان فارسی بشنوه .

اما بعد از کلی این در و اون در زدن برای مهد کودک با کمک مرکز بهداشت اینجا که بهش می گن سی ال اس سی با یک مکانی آشنا شدیم مثل خانه فرهنگهای خودمون در ایران اما اون کجا و این کجا ؟سوال که تفریحات خیلی خویب برای خانواده ها هم داره اینم چون خاطره طو لانی داره توضیح بیشتر رو بعدا براتون می گم .  که خلاصه به ما گفتن ما میتونیم پسری رو با گرفتن وقت قبلی هر هفته یه نصف روز یا صبح یا عصر بذاریم اونجا آخه بچه ام طفلی خیلی حوصله اش سر می رفت تقریبا سه هفته رفت تا اینکه به لطف سارا ( مامان سارا ) یه مهد دولتی که وابسته به کالج داوسون است پیدا کردیم و از دوشنبه امیر حسین و فرستادیم که خیلی هم دوست داشت اما نمی دونم از 5شنبه شب چش شده که گذاشته سر ناسازگاری که من نمی خوام برم مهد خلاصه با بد بختی بردیمش ، چون روز پارکشون بود و قرار بود ساعت 30/9 برن و ما ساعت 10  رسیدیم . آدرس پارک رو گرفتیم به امید اینکه تو پارک بذاره ما بریم اما راضی به رفتن ما نشد و مجبور شدیم باهاشون تا مهد برگردیم دم مهد هم خودش و زد و کشت که من می خوام با شما بیام خونه که من گفتم ما کلاس داریم و خونه نمی ریم و من دیرم شده باید برم و مثلا رفتم ولی به پدرش گفتم تو کمی پیشش بمون و بعد بیا و خودم رفتم پشت نرده ها و از دور نگاش می کردم دل تو دلم نبود و خودم وضعم بدتر بود ولی چاره ای نیست می خوام عادت کنه از چند روز دیگه کلاسهای اصلی شروع میشه و خودش هم از یک ماه دیگه باید بره متقنل و باید تا 4 و 5 بمونه تا کلاسهای ما تعطیل بشه برای همین گذاشتیمش مهد اما بعد از مدتی که گریه اش قطع شد من اومدم خونه ولی امیر خان بعد از اینکه نهارشو خورده بود با بابایی تشریف آورد خونه و همش میگه من بعد از ویکند نمی رم مهد عصبانی

یه خاطره هم از مهدش بگم اینجا بچه ها بعد نهار باید 3 ساعت بخوانبد و اگر هم خوابشون نمی آید باید در حالت ریلکس باشند . روز اول دی کر ،امیر و آرش ایرانی بازی در آوردن تصمیم گرفتن معلم و بذارن سر کار و مرتب با معلمشون فارسی حرف زدن به قول خودشون می خواستند امتحان کنند ببینند فارسی می فهمه یا خودش و به نفهمیدن می زنه که از نظر اونها می فهمیده و به حرفهای اونها جواب اوکی میداده . بعدش هم پسر من خواسته به انگلیسی بگه من خوابم نمی آید و می خوام دراز بکشم گفته آی هو نات اسلیپ آی هو دراز قهقهه معلمشون هم گفته اوکی و این دوتا وروچک کلی کیف کردن که معلمشون فارسی می فهمه .

دیگه اینکه بچه ها تو مهد برای سوار شدن سه چرخه و ماشین باید کلاه کاست یا کلاه دوچرخه سواری بذارن که اینجا هم مجبور شدیم با تکس 16 دلار برای خرید کلاه بدیم چون پسری می خواست تو مهد دوچرخه بازی کنه .

دیگه اینکه بچه ها تو مهد هیچ گونه آموزش مستقیمی ندارند منظورم اینه که تو ایران بچه هایی که مهد می رفتن شعر یاد می گرفتن ، کاردستی درست می کردن و نقاشی می کشیدند و ... اما اینجا نظرشون اینه که بچه ها باید تو مهد فقط بازی کنن و کیف کنن یا در نهایت با زبان انگلیسی و فرانسه هم به صورت غیر مستقیم آشنا بشن و تا حدی بر حسب مورد رفتارهای درست اجتماعی رو بهشون تذکر میدن مثلا کسی سرما خورده باشه و عطسه کنه یاد آوری می کنن دستت رو جلوی صورتت بگیر یا تو پارک بهشون می گفتند باید صبر کنید بچه هایی که از شما جلوتر اومدند آب بخورند بعد شما و ....

دیگه اینکه اینجا هر موقع بچه ها رو بخوان بفرستند توی حیاط یا برای بازی ببرن پارک براشون کرم ضد آفتاب می زنن تا پوستشون آسیب نبینه و برای بیرون بردن بردن از مهد همه بچه ها کاورهای مخصوص مهد و می پوشن و یک پارچه بلند که در کنارش دستگیره های رنگی داره می یارن و هر بچه دستگیره رنگ لباس خودش و رو مید گیره . بعد هم مهد های خیلی مجهزی دارن که اغلب داری زمین شن بازی ، به تعداد بچه ها که چه عرض کنم خیلی بیشتر از بچه ها دوچرخه و اسکوتر داره و ... من که هوس می کنم بچه بشم و برم مهد .

دیروز شنبه هم یکی از دوستان به نام آقا مصطفی لطف کردند و ما رو به همراه چند خانواده دیگه که 22 نفر میشدیم برای نهار به پارک مونت رویال دعوت کردند جای همسر شون حمیده خانم و فرزندانشون که الان ایران هستند خیلی خالی بود با دوستان خیلی خوب و جدیدی آشنا شدیم حمیده جون و آقا محسن و دخترهای نازشون ناهید و نیکی  که قرار شد از این به بعد برای من و همسرم زندایی حمیده و دایی محسن باشن چون حمیده جون منو یاد زندایی زهره گلم می نداخت که یکی از کسایی که همیشه به یادش هستم و خیلی دوسش دارم و از خداوند براش بهترینها رو می خوام ، سمیرا جون و  آقا مرتضی و پسر گلشون رایان که همسن امیر بود و حسابی با هم بازی کردند ، لادن عزیز که تو برخورد اول خیلی به دلم نشست ، خانواده بابایی که از قبل ارادت خدمتشون داشتیم و همیشه با اونها به ما خیلی خوش می گذره و دیگر دوستان  اما بساط جوجه کباب و کباب کوبیده ، چایی رو زغال و بلال و .... ما رو به یاد جمعهایی که در ایران داشتیم و کباب هایی که پدرم درست می کرد انداخت و دلم دوباره هوس همون جمعها رو کرد ! افسوس

در مورد ماه رمضان در سرزمین کفر باید بگم که اینجا روز 5شنبه که فلایر فروشگاه مکسی اومد درست صفحه وسطش  زده رمضان مبارک و یکی از بهترین مارکهای برنج اینجا رو که تقریبا هر 5 کیلوش بین 13 تا 14 دلاره زده نزدیک به 7 دلار ، میگو ، مرغ و گوشت حلال + خرما و گردو برای این ایام مبارک حراج شده یاد ایران افتادم که هر سال موقع ماه رمضان از برنج گرفته تا مرغ و ... قیمتها بالا می ره آخ 

گرچه دنیای حرف باقی است ولی هم شما و هم من خسته شدیم تا پست بعدی براتون بهترینها رو آرزو داریم . دعای خیر در شبهای احیا برای همه هموطنان به خصوص گرفتارها و بیمارها فراموش نشه .

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما لبخند

شاد و سربلند باشید .قلب

  
نویسنده : محسن و مریم ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :