یک سالی که گذشت :

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم که با وجود غیبت ما ، ما رو فراموش نکردید و همواره به یادمون بودید و با پیامهای خصوصی و عمومیتون همیشه مشوق ما برای پا بر جا نگه داشتن وبلاگمون هستید .

تو این مدت ننوشتم چون ذوق نوشتن نداشتم و یه جورایی دست و دلم به نوشتن نمیامد .همه کسایی که دست به قلم هستند می دونند که نوشتن ، حال و هوای خودش و می طلبه ...

اما در کل بهتون بگم ما حالمون خوبه و بعد از گذشت یکسال از مهاجرت پشیمون نیستیم . کانادا رو با محسنات و بدیهاش دوست داریم مطلبی رو در وبلاگ دوستم سارا خوندم که اون هم از وبلاگ نگار عزیز ، برگرفته بود ،خیلی به دلم نشست و حقیقتا عین واقعیت بود با اجازه از نگار و سارای عزیز در ادامه براتون میذارم  فکر می کنم جواب خیلی از سوالاتتون رو بده . 

به چشم بر هر زدنی یک سال از مهاجرت ما به کانادا گذشت، یک سالی که چندان هم آسان نگذشت و پر بود از روزهای بیم و امید، هیجانات مثبت و منفی، لحظه های شاد و ناشاد، تجربه های جدید، سالگردهای برگزارشده بی حضور عزیزانمان، لحظه هایی که فقط خودمان بودیم و خودمان و گلیمی که باید از آب بیرون می کشیدیم و در کنار همه این ها حس بزرگ تر شدن، رشدکردن و….
 
مثل کودکان دوباره زبان باز کردیم، ابتدا با ترس، با لکنت، با اشاره اما کم کم بی آن که بفهمیم کی؟ شروع به تکلم کردیم. بلند شدیم، راه افتادیم، اول قدم به قدم و با احتیاط، عزیزانی آمدند، دستمان را گرفتند و پا به پایمان راه رفتن را به ما آموختند و به یکباره بی آن که بفهمیم کی و چگونه شروع به دویدن کردیم! دوباره فرصت کردیم خودمان را پیدا کنیم، بالا برویم، حس جوان تر بودن کنیم تا بتوانیم درس بخوانیم، فرصت کردیم زندگی را از نو آغاز کنیم این بار اما با نگرشی متفاوت نسبت به دنیا و آدم هایش، با جهان بینی بهتر، با گزینه هایی بیشتر، با تفکری خلاق تر، پویاتر و در یک کلام بگویم که انگار دوباره متولد شدیم.
 
یادش به خیر، انگار همین دیروز بود که بعد از چندین سالی ترس و دو دلی و انتظار و چندین ماه دوندگی بالاخره تمام زندگیمان شد چند چمدان و کارتن و خودمان شدیم سرشار از احساسی متناقض از شادی و غم. انگار همین دیروز بود که با هم، هم قسم شدیم و پا در راهی سخت گذاشتیم تا فردا حسرت آن چه روزی می توانستیم بکنیم و نکردیم را نخوریم. انگار همین دیروز بود که عزیزانمان به جای آب، پشت سرمان اشک ریختند، دعاهایشان را بدرقه راهمان کردند و ما نیز غم و تردید درونمان را پشت هیجان مهاجرتمان پنهان کردیم و وقتی هواپیما بلند شد بغضمان ترکید، یک لحظه شک کردیم، پشیمان شدیم اما باز به خودمان آمدیم و مطمئن شدیم که راه همین است و تصمیم همین.
سخت بود اما گذشت، گذشت و ما را تبدیل به آدم هایی آب دیده کرد که چیزی به نام نتوانستن دیگر برایشان مفهومی ندارد، ترس از جهان اولی ها با آن دنیای متفاوت و برترشان و وحشت از رویارویی با هر نوع شرایط جدید از تنمان رخت بربست، دانستیم که چگونه اعتماد به نفسمان را بازیابیم، چطور راهمان را پیدا کنیم و به مقصود برسیم و سهمی از این دنیای بزرگ را از آن خود کنیم.
 
دانستیم که ارزش خانواده نه فقط به حضور فیزیکی اعضاء آن است بلکه از حمایتی است که از یکدیگر می کنند، به نگاهشان، به لبخندشان و حتی به یک کلام ساده پر از انرژی شان در وقت دلتنگی و ناامیدی! تازه فهمیدیم پدر و مادری کردن با دست تنها و بی کمک چقدر سخت است، باور کردیم که همراه و همسفر واقعی، آنی ست که همدم روزهای سخت باشد و اعجاز حضورش تکیه گاهی مطمئن برای ادامه راه. اویی که وقتی جسم و روحمان خسته از آن همه دویدن و نرسیدن و ناامید از آن همه تلاش به ظاهر بی ثمر است، دلمان به حضورش قرص شود و لبخند و کلامش خستگی ها را از تنمان بدر کند. کسی که هر روز به یادمان آورد اندکی صبر، سحر نزدیک است!!
 
در حقیقت اینجا آدم ها تازه می شوند خود واقعی شان، خودی که اگر برای ساختن ساخته نشده باشد دنیا برای خود و خانواده اش آوار می شود، خودی که اگر جرات کندن پیله اش را نداشته باشد هرگز لذت پروانگی را کشف نمی کند، خودی که اگر صبور نباشد، همراه نباشد یا با خود تو یگانه نشود، آن وقت کعبه آمال می شود جهنم، جهنمی که همه چیز را می سوزاند و آرزوها را برآورده نشده خاکستر می کند.
 
مهاجرت قصه غریبی است، قصه سوختن و دوباره ساختن، قصه امیدی که هرگز نباید ناامید شود، تلاشی که نباید متوقف شود، رخوتی که باید به فراموشی سپرده شود و آدمی که باید تغییر کند، نه به لحاظ ظاهر و لهجه که از دید افکار و اخلاقیات، حس مسوولیت پذیری، احترام به قوانین و افراد جامعه، پیروی از راه و رسم یک زندگی آرام و بی حاشیه و نیز پایبندی به اصولی که عدم رعایتش از سوی دیگران همواره علت شکایاتمان بود و از عوامل تصمیممان به مهاجرت.
 
خلاصه که کار هر بز نیست خرمن کوفتن گاو نر می خواهد و مرد کهن (شرمنده، می گن در مثل مناقشه نیست!!!)
 
و در پایان باز هم یادمان باشد که یک مهاجرت خانوادگی موفق در گرو همکاری همه اعضای آن است، اعضایی که همگی باید بال شوند برای پرواز یکدیگر و هرکه که اوج گرفت باید دیگران را در پرواز خود شریک کند و به آنان نیز فرصت پرواز دهد!
 
از من نپرسید مهاجرت یا کانادا خوب است یا بد؟ شرایط هر مهاجری منحصر به فرد و مختص خود اوست، لذا تجربه و نظر من نمی تواند مبنای درستی برای شروع یا تغییر یک تصمیم باشد، تنها می توانم بگویم من، کانادا را با همه مختصاتش حتی اگر بعضاً به مذاق من خوش نیاید دوست دارم، کشوری بزرگ و آرام یا بهتر بگویم جهانی کوچک با مردمانی از چهار گوشه دنیا که با هر نژاد، زبان، فرهنگ، دین و تفکری کنار هم زندگی می کنند،و به عقاید و دین هم احترام می گذارند،کشوری که اگرهم در ابتدا به مذاقت هم خوش نیاید ، باز هم امید هست که جایی قابلیت هایت را نشان دهی و به مرور بالا بروی اما اگر راه و رسم پرواز را ندانی، زمینش برایت قفس می شود.

همسرم کلاسهای فرانسه رو تمام کرده و من هم تقریبا تا 20 روز دیگر دوره MIC رو تموم می کنم . محسن که اینجا در زبان انگلیسی با مشکل مواجه نشد و قصد داره زبان فرانسه رو همواره تقویت کنه چون به هر سه زبان صحبت کردن ( فارسی ، انگلیسی و فرانسه ) خیلی به آدم کمک می کنه و الان در حال بررسی رشته های کالج است و احتمالا قصد رفتن به کالج رو داره . من هم اگر چه به این حقیقت رسیدم که زبان فرانسه فوق العاده مشکل تر از زبان انگلیسی است اما همون طور که در جریان هستید من این زبان رو از این جا شروع کردم و در طول این یک سال خیلی براش زحمت کشیدم و این طور نبوده فقط برم برای گذران وقت یا هر چیز دیگه و نسبت به سال گذشته خودم پیشرفت خوبی داشتم و حیفه که در این حال رها کنم و زبان انگلیسی رو ادامه بدم و می خواهم از سپتامبر و شاید بعد از تموم شدن همین دوره ها بصورت پارت تایم به مدت یکسال دیگه فرانسه رو ادامه بدم و در صورت پیدا کردن کار پارت تایم سرکار هم برم و بعد از یکسال زبان انگلیسی رو تقویت کنم چون تمرکز زیاد من روی فرانسه باعث شده که الان برای برقراری ارتباط ناخودآگاه حتی در جواب انگلیسی فرانسه می پرونم و بیشتر فرانسه صحبت می کنم اما می خوام انگلیسیم رو هم تقویت کنم . و احتمالا برای سالهای بعد به انتخاب شغل قطعی فکر خواهم کرد و نظرم اینه که اینجا سرزمین فرصتهاست و نباید شتابزده تصمیم گرفت و از طرفی تسلط به زبان  شرط مهمیه . امیر هم الان به راحتی در حد نیاز خودش فرانسه صحبت می کنه و از سال آینده در مدرسه زبان دوم تدرس انگلیسی خواهد بود و هفته ای یک روز هم مدرسه ایرانی قراره بره که خواندن و نوشتن زبان مادری رو هم یاد بگیره و انتخاب خودش بود که در تعطیلات 2 ماهه تابستان کمپ نره و بیشتر کنار ما باشه ما هم برای این که سال آینده باید هم مدرسه کانادایی بره و هم مدرسه ایرانی عملا تعطیلات آخر هفته اش کم میشه ترجیح دادیم تابستان استراحت کنه البته بنا به خواست خودش داره خواندن فارسی و ریاضی روبه کمک ما یاد می گیره و شبها که براش کتاب قصه ایرانی می خونم کلماتی رو که بلده من مکث می کنم و خودش می خونه به عبارتی با کمک هم کتاب می خونیم و کلی هم ذوق می کنه که داره با سواد میشه .

چندخاطره از کلمات قصار امیر حسین :

چند شب پیش بهش گفتم سال دیگه باید بری مدرسه ایرانی که بتونی فارسی هم بخونی و بنویسی به من گفت من دیگه نمی خوام برم مدرسه ایرانی خودت داری بهم یاد می دی دیگه . بهش گفتم نه خیلی چیزهای دیگه هم هست که تو مدرسه باید بگیری گفت من سختمه مامی ، می دونی من امسال چقدر زجر کشیدم تا فرانسه یاد گرفتم حالا باید دوباره زجر بکشم فارسی یاد بگیرم و من هم بهش جواب دادم من بهت قول می دم زجر نمی کشی چون اولا تو زبان فارسی رو هم می فهمی هم صحبت می کنی اما اولش فرانسه رو نمی فهمیدی ! دیگه اینکه الان تو کلی فارسی یاد گرفتی مگه خودت با من کتاب نمی خونی ؟ بعد هم اگر نری مدرسه بریم ایران نمی تونی اون جا بخونی و بنویسی !که با خنده رضایتش رو نشون داد و خوابید .

دیگه اینکه هوای ایران بد جوری زده به سرش و اگر ovo نباشه فکر کنم یک ساعت نگه داشتنش اینجا مکافات باشه در حدی که چند روز تا جاییکه می تونست از خوردن امتناع می کرد و می گفت شماها گفتید ما حالا نمیریم ایران من هم می خوام وقتی میریم ایران همین قدری باشم نه این که بزرگ شده باشم برای همین هیچی نمی خورم تا میریم ایران همین اندازه مونده باشم .

برای همتون آرزوهای خوب داریم . تا نوشتار بعدی خداوند محافظتان

قلب  قلب قلب

 

 

  
نویسنده : محسن و مریم ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱
تگ ها :