شاکر سلامتی باشیم

درست چند ساعت بعد از نوشتن کامنت قبلی بود ( شنبه 89/05/02 ) که به خانه مادربزرگ و پدر بزرگم تلفن کردم تا حالشونو بپرسم که متوجه شدم آقاجون سکته مغزی کرده و بابا و عموم بردنش بیمارستان و در بیمارستان بستریه .کلی ناراحت شدم  نگران و از اون روز تا روز پنج شنبه (89/05/14) آقاجون بیمارستان بود ولی متأسفانه سمت چپ بدنش کاملاً از کار افتاده و طفلی نمیتونه حرف بزنه ، نمیدونم تا حالا کسی رو در این وضعیت دیدید یا نه! امیدوارم هیچ موقع ندیده باشید و از این به بعد هم نبینید .

دیروز که خونشون بودم دلم می خواست یه جوری هر لحظه بفهمم چه حسی داره تا کمکش کنم . خیلی عذاب می کشیدم با خودم می گفتم یعنی الان دوست داره چی بگه؟ یا چه حالی داره ؟ یعنی الان کاری نداره ؟ مرتب ازش سوال میکنیم آره یا نه رو با حرکت پلک متوجه میشیم ولی آدم با خودش می گه یعنی همه کارهایی که داره به ذهن ما رسیده؟ نمیدونیدچقدر مظلومتر از همیشه شده ، آنقدر معصوم آدم و نگاه میکنه که جیگرم کباب میشه ! آخر شب طفلی یک کاری داشت گوشه لبشو حرکت میداد ولی نتونستیم بفهمیم چی می گه ناراحت تا اینکه خوابش برد .

امروز چند بار رفتم کنار تختش از گوشه چشمش اشک می اومد ، اشکاش و پاک کردم و بهش گفتم آقاجون قربونت برم غصه نخوری خوب میشی . عده ای از دوستان و آشنایان برای عیادتش می آمدند و می رفتن کنار تختش تا باهاش سلام یا خدا حافظی بکنند به خودش فشار می آورد جواب بده ولی نمیتونست گریه

خدایا واقعاً شکرت به خاطر همه نعمتهایی که به ما دادی که شکر سلامتی را تمام و کمال نمی توان به جا آورد .

خیلی سخته بخوای از کسایی که برای دیدنت آمدنت تشکر کنی ولی قادر نباشی . از کسانی که بهت کمک میکنند و برات زحمت میکشند نتونی تشکر کنی؟ اینها چیزهایی بود که از نگاه اشک بار آقاجون حس می کردم . چند بار دستش را توی دستم گرفتم ، دستم را فشار میداد .

خدایا قربون حکمتت ولی من با دیدن آقاجون به خودم میگفتم این بیماری از همه مریضیها بدتر است چون طفلک حتی نمیتونه بگه آب می خوام یا سردمه یا هر چیز ساده دیگه.

خدایا به همه انسانهای بیمار که امشب در بستر بیماری هستند شفا بده ، خدایا عمر هر کسی در دست توست ولی خدایا ای کاش همه آدمها قادر باشند لحضات آخر عمرشون با عزیزانشون حرف بزنند و خدایی نکرده آرزوی گفتن حرفی به دلشون نمونه.

خدایا ازت می خوام قبل از اینکه عمر آقاجون تموم بشه بتونه یکبار دیگه حرف بزنه تا آرزویی به دلش نمونه .

به هر حال از همه کسانی که این قسمت وبلاگ را می خوانند معذرت می خواهم اگر متآثر شدند . میدونید آخه این روزها هم که به آمدن مدیکال نزدیک میشه و یه جورایی احساس می کنیم ماههای آخریه که در ایران هستیم شاید هر اتفاق خوشایند یا خدای نکرده ناخوشایند از دوستان و اقوام نزدیک بیشتر روی آدم تأثیر می گذاره .

امروز که این مطلب رو نوشتم ١٠ ماه و 17 روز است که منتظر مدیکال هستیم و امیدوارم در مطلب بعدی برای دوستان خبرهای خوشی داشته باشم

پینوشت١:( خبر خوش )

27 مرداد مصادف با یازدهمین سالگرد ازدواجمون بود. و به یمن این روز خوب متوجه شدیم که سفارت شروع به کار کرده و پیغامهای دوستان مبنی بر اینکه ویزا ریکوئست شدند و یا مدیکالشون حاضره خوشحالی ما رو چند برابر کرد. از همین جا به هانی ، عسل، آرش ، زهرا ، آذین ، علی و پژمان عزیز و دیگر دوستان تبریک ویژه میگیم.قهقهه

پینوشت 2 :

گواهی عدم سوءپیشینه ما یک هفته ای آمد و به همراه کارت واکسن امیرحسین و ریزنمرات خودم دادیم برای ترجمه . قیمت دارلترجمه ها رو هم که نگو با این اوضاع افزایش مهاجرت داره سر به فلک می زنه!

در مورد مدیکالها هم جهت اطلاع دوستانی که در مراحل قبل از ما هستند : زمانی که ما مصاحبه داشتیم 2009/05/ مدیکالها 6 ماهه می آمد تقریباً از سه ماه بعدش پروسه طولانی تر شد و بین 6 الی 12 ماه قرار گرفت الان هم که به سلامتی اعلام کردند

پرونده های دمشق بین 12 تا 17 ماه از گرفتن فایل نامبر تا صدور مدیکال در پروسه هستند .

چاره ای نیست جز صبر .

/ 28 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آناهیتا

ببین من فکر کنم تناقض های خیلی زیادی هم وجود داره... همسر من که مین هم هست هم رشته ش شیمی کاربردیه هم مدرک TEF B2 ارائه داد... تازه توی مصاحبه آفیسر کلی ابراز افتخار کرد که داره همچین شهروندی رو انتخاب می کنه... ولی مدت زمان انتظارمون برای مدیکال وارد دوازدهمین ماهش شده

علی

محسن و مریم عزیز این پست رو حتما بخونین: http://davoudian.blogfa.com/post-4.aspx امیدوارم خبر خوش شما رو هم خیلی زود بشنوم.

علی

سلام محسن جان یک سری به من بزن

آناهیتا

نه عزیزم... دیر نیومدی... خیلی هم به موقع بود برای اثبات حقانیت هیچ وقت دیر نیست.

علی

سلام با اجازتون لینکتون کردم

ایمان

سلام .با تشکر از مطالب مفید وبلاگتون. من دارم 18 شهریور به کانادا مهاجرت میکنم. تازه هم وارد وبلاگ نویسی شدم خوش حال میشم به من هم یه سر بزنید. راستی آهنگ قشنگیه. منتظرم

ساناز

[لبخند]سلام به مريم و محسن عزيز مريم جان در يك اقدام ناباورانه از طرف سفارت داغان و بدقوا كانادا و خالي بند امروز ما ويزا ريكوئيست شديم باور نكردني بود ولي بهر حال شديم روز جمعه و تعطيل خبري فوق العاده بود انشائ الله براي شما بزودي زود مديكال هم مياد من مطمئن هستم موفق باشي وعده ديدار مونرال كافه شربوروك خيابان شربوروك صندلي رو به سن لوقان

مسافر کبک

مریم جان دیدی!!!داره میاد.مدیکالهای سپتامبر شروع شده.اناهیتا گفت چند تا از دوستاش که اوائل سپتامبر بودند مدیکالشون اومده. وای وای [نیشخند][نیشخند]

پریا

اخی با خوندن بیماری پدربزرگتون خیلی ناراحت شدم و ناخوداگاه یه دل سیر گریه کردم امیدوارم به زودی سلامتیشون رو بدست بیارن . الهی آمین